تبليغاتX
از لبها تا قلب ( رمان اینترنتی)
یک رمان الهام گرفته شده از داستان ترکی استانبولی

اگر مرد اقتدار نداشته باشد .............

این جمله روی عکس کنعان که در پست قبلی گذاشته ام وطرح جلد مجله مرد است ، نوشته شده است . سوال من اینست :

جمله بالا را تکمیل کنید بهترین جواب را با یک لینک بزرگ در متن جایزه می دهم . البته ببخشید جور دیگه ای نمی شده جایزه داد.

 

Vurma Yaralarima

 

Kar Yagmasin Baharima

 

-         سرمان به سلامت !

کنعان و لامیا با تعجب به هم و به لیلا و جمیل که روی اسکله چوبی منتظر آنها بودند نگاه می کردند.  کنعان از قایقچسبیده به تن اسکله پیاده شد ودستش را روی شانه لامیا که پتوی قهوه ای رنگی روی آن بود گذاشت و او را به سینه خود کشید و با حرکتی آرام او را از روی قایق بلند کرد و روی اسکله گذاشت .

-         سلام جمیل . چی شده؟

-         کنعان جان چرا دیر کردید ؟

-         ما برای تفریح سوار قایق شده بودیم ، هوا بد شد خوب شد که این گشتی های شب پیدایمان کردند .

دستش رابرای مردهایی روی عرشه قایق نجات که درست کنار قایق آنها بود تکان داد و دست لامیا را گرفت و به جمیل و لیلا نزدیک شد :

-         شما چرا اینجائید ؟

-         سرمان سلامت !

-         چی شده جمیل ؟

-         هول نکن کنعان ! جمیل چند لحظه صبر کن .

این جمله را لیلا با تحکم رو به جمیل گفت و خود را از بازوی او جدا کرد ، نزد کنعان آمد و بازوی او را لمس کرد :

-         بهم قول بده که آرام باشی.

کنعان چشمهایش را جمع کرد ، اول به جمیل که رنگ رخش پریده بود و انگار جز یک جمله چیز دیگری یاد نداشت نگاه کرد ، بعد به لیلا که مادرانه به او نگاه می کرد ، بعد به لامیا که مثل بچه گربه های خیس از باران پتو را بیشتر به خود می پیچید و باز هم جمیل ، باز هم لیلا ، باز جمیل ، باز لیلا و روی صورت او  خشکش زد . آب دهانش را غورت داد ف برق قطره اشکی را در چشمان لیلا دید ، جمیل با صدای خفه ای ناله گریه مانندی کرد . لامیا هاج و واج بقیه را نگاه می کرد . کنعان با دو دست بازوهای لیلا را محکم فشرد و فریاد زد :

-         چی شده لیلا؟

-         سرت به سلامت ! ملک خانم ......

نتوانست ادامه بدهد . اما کنعان مفهوم جمله را فهمید . در سرش گیجی خاصی حس کرد . سرش را بی اختیار به آسمان سیاه و بی ستاره بلند کرد و سرش بیشتر گیج خورد ، شاید حفظ تعادل با قد و قواره او سخت تر بود . لامیا به سرعت به سمت او رفت و به سمت جمیل :

-         کمک کنید . دارد می افتد .

جمیل به سرعت خود را به کنعان رساند و خواست دست و را بگیرد . اما کنعان نفس عمیقی کشید و با حالتی بهتزده گفت :

-         خوبم . مادرم کجاست ؟

-         بیمارستان .

-         چی شد ؟

-         دکتر گفت سکته قلبی.

-         عذاب کشید ؟

-         تا رسیدن به بیمارستان جان داده بود . چند دقیقه بیشتر مرگش طول نکشید.

-         لیلا توهم بودی ؟

لیلا به شدت سرش را به علامت نفی تکان داد ، خود را به آغوش کنعان انداخت و بلندبلند گریست . جمیل مثل دیوانه ها به همسرش نزدیک شد و از پشت او را بغل کرد ، انگار دو مرد باهم او را در بر گرفته بودند و هر سه با هم گریستند .

 

 کنار پنجره نشسته بود :

-     اگر من سوار آن قایق نمی شدم ، اگر با او به دریا نمی رفتیم ، او لحظه مرگ مادرش پیشش بود . بهم دست زد ، مرا در بغلش گرفت ، گرم بود ، گرم ، اما من باعث شدم مادرش را در آخرین لحظات نبیند .

همه اهالی آدا در تشییع جنازه بودند ، فقط لامیا آنجا نشسته بود و بچه ها که همه را برای اینکه او مراقبشان باشد پیشش گذاشته بودند . در ذهنش پر بود از کنعان و حس پشیمانی و حس گناه .

خواهر کنعان هم از آدانا امده بود . تنها کنعان و خواهرش و لامیا بودند که نمی دانستند جمیل باعث مرگ ملک خانم شده است  و پاشا هم به هیچ کس اجازه نمی داد که در این مورد کلمه به زبان بیاورد . پاشا دراین موارد سیاستهای مخصوصی که برای هر فردی منحصر به فرد بود داشت ، برخی تهدید ، برخی خواهش ، برخی خبری از پول و ....

-         اگر اجازه می دادم تمامی خبرهای مربوط به خانواده ام پخش شود ، الان به خای اینکه فامیلی ام پاشازاده باشد ، اسکاندال زاده بود .

جمیل افسرده و پژمرده بود ، تمام بار این حادثه را پیش لیلا بر زمین می گذاشت ، گرچه لیلا هم حال و روز درستی نداشت :

-         فکر کردی با کنعان رفتم ، نه؟

جمیل جوابی نداد ، سرش را پائین انداخت .

-         لیلا من نمی توانم خودم را ببخشم ، هیچ وقت دیروز را فراموش نمی کنم .

-         جمیل من دلم گرفت از هیاهو خواستم پیش خانواده ام در ازمیر بروم . بگو بدانم فکر کردی با کنعان رفتم ، نه؟

باز جوابی نداد ، به لیلا نگاه کرد و باز سرش را پائین انداخت .

-         جمیل من هم این را هیچوقت فراموش نمی کنم .

-     لیلا من هیچم . من یک آدم به درد نخورم . توی تمام عمرم صاحب هیچ چیزی از خودم نبودم . عشق تو تنها چیزی است که من دارم . من بازنده ام ، تو تنها چیزی هستی که من برنده اش شده ام . چطور می توانستم رفتن تو را باور کنم . از دست دادنت را باور کنم .

لیلا روی تخت کنار جمیل نشسته بود ، خود را به او نزدیک کرد و بغلش کرد ، جمیل کمی خود را کنار کشید ، سرش را روی پاهای زنش گذاشت ، لیلا فهمید که می خواهد کمی آرامش بگیرد با دستش سر جمیل را نوازش کرد ، همچنان که دستش را به سر و صورت او میکشید حس کرد که دستش از اشکهای او خیس شده ، انگشتانش را به سمت لبهایش برد و ان شوری را مزه کرد .

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط سمیه سلیمانزاده  | 

سلام

الهی فدای دوستای گل و با معرفتم بشم . از اینجا توی کتاب می رسیم به جاهای حسابی عاشقانه و چون روند سریال نمیتونه به خوبیس بیانگر باشه عین کتاب بعضی جاها رو می نویسم .

این چند روز درگیر بودم آخه دائی بزرگم فوت شده بود . اما بالاخره وقت کردم یه تیکهترجمه کنم . قول میدم آپ بعدی ۱۰ صفحه باشه . مطمئن باشین چاپش می کنم .

هفته پیش دو شنبه رکورد بازدید از وبلاگم شکست ۱۶۲ بازدید در یک روز . ممنون از همتون!

آنچه گذشت :

حسین کنعان یک ویولونیست و آ هنگساز معروف ترک است . مادر و پدرش بدون اجازه خانواده با هم ازدواج کرده و صاحب دو فرزند شده بودن . پدرش آدم بد اقبالی بود و روزی به جرم دزدی دستگیر شد . مادرش او و خواهرش را پیش دائی صائب پاشا برد و آنها در منزل برادر مادرش  در جزیره ای به نام آدا زندگی می کردند . پاشا کنعان را دوست نداشت و او را لنگه پدرش می دانست .حتی روزی به او تهمت دزدیدن ساعتش را زد . ساعتی که در جیب پاره کت دائی پنهان شده بود . مادر کنعان (ملک خانم ) این ماجرا را تاب نیاورد و منزلشان را به استانبول برد. عشق دوران جوانیش را در آدا شناخت وقتی هرسال تابستان به آنجا و منزل دائی اش می رفتند . این دختر لیلا نام داشت و از خانواده پولداری بود . کنعان به دلیل فاصله ای که او از خانواده لیلا داشت و با وجود عشق متقابل لیلا از او جدا شد . کنعان مدرسه مهندسی ساختمان تمام کرد ولی به موسیقی و نواختن ویولن علاقه داشت . پس از امتحان کردن چند شغل و زمانی که مادرش در آدانا پهلوی خواهرش که با مردی در آنجا ازدواج کرده بود . دید که در هیچ کاری موفق نیست . به این نتیجه رسید که احتمالا به قول دائیش بدبخت می شود . در این اثنا با فروش قطعه ای از ارثیه ناچیز مادرش به پیش دوست خود در اروپا رفت . آنجا در اثر سعی و استعداد خودش به یک هنرمند و آهنگساز و ویولونیست معروف تبدیل شده و بعد از چهار سال با غرور به وطنش برگشت در استانبول کنسرتهایی یک ماهه ارائه داد و بعد برای دیدار از خانواده به آدا رفت . دائیش حالا مثل پروانه به دورش می چرخید چون او را امتیازی برای شهردار شدن خودش می دانست و به او عمارتی به نام عمارت مراسم در نزدیکی منزل خود داده بود .  لیلا هم با جمیل پسر دائی کنعان ازدواج کرده بود . دو روز پیش یک پدر و دختر که صاحب کارخانجات فولاد سازی بودند در باغ یکی از همسایگان قدیمی آشنا شده بود که اصلیت آنها شاهزادگان مصری بودند . اسم این دختر بیست و نه ساله که این کارخانه ها را اداره می کرد جاویدان بود  در قسمت قبل كنعان با زن شوهرداري كه همسايشان بود به نام نيمت آشنا شد ..نیمت کنعان را با دختری به نام لامیا که یتیم است و پهلوی فامیلهای پدرش که به آنها عمو و زن عمو می گوید زندگی می کند . دخترک را بد.ن علاقه خودش به نامزدی پسری به نام ناظم در آورده اند . اما لامیا بی اختیار عاشق کنعان شده و یکبار هم او را در حالیکه با درشگه در آدا می گشتند و با لامیا تصادف کردند دیده است . در آدا با وجود تمام پیشرفتها استفاده از اتومبیل قدغن است . خانه عموی لامیا به عمارت مراسم که کنعان آنجا می ماند نزدیک است .

قسمت حذف شده داستان:

گرمترین روز تابستان بود ... در باغها برگهای درختان هم تکان نمی خوردند ... کوچه باغهای ساکت و پیچ در پیچ خالی از هر عابری به سوی مقصدی نامعلوم می رسیدند .... ته هر جاده ای سرابی تشکیل شده و امید باران را مثل داغی بر دل می گذاشت .... درختستانها و تپه ها به عکسهای بی جان می مانست .... صخره های بالای تپه ها مثل اینکه قطره قطره ذوب می شدند .

بر روی برکه های به هم پیوسته بالای باغها که مسیل آدا بودند و جلوی ریختن سیل به داخل آدا را در فصل بهار پائیز می گرفتند ، بخارهای کم جان از آب تا لبه پر انها بر می خواست . در نزدیکی صدای خفیف ریزش آب بر روی سنگ جلوی چشمه زرد آب به گوش می رسید . " کرم " آرام ارام به در چرخ آسیاب می گشت و به مکان نا معلومی خیره بود . کنار برکه بزرگ مسیل فقط لامیا بود و کنعان.

سمیحا و فکرت را در نئنویی که کنار برکه بین دو درخت بسته شده بود خوابانده بود ....

لامیا و کنعان کنار برکه بر روی سنگها کنار هم نشسته بودند ....

حرف نمی زدند ... سکوت حاکم بر فضا بر روی آنها هم سایه افکنده بود .... لامیا رویش را به سمت برکه برگردانده بود ،یک به یک بازو های عریانش را گهگاهی داخل آب فرو می برد و بعد به قطرات آب که موقع بالا آوردن مثل سیلی از دستانش جاری می شدند نگاه می کرد .... ذهنش آشفته بود و چشمانش تنها با این صحنه مشغول بود ....

کنعان دستش را به سمت سطلی در کنارش که آب برکه در ان پر شده و چند خوشه ای انگور داخل ان گذاشته شده بود فرو می کرد و مشتی از آب آن را به صورت لامیا می پاشید ....

دخترک ترسید ، جا خورد ؛ مثل اینکه از واب برخاسته باشد مثل بچه ای متعجب کنعان را نگاه کرد . به خاطر این شوخی به هم خندیدند اما باز هم چیزی نگفتند . لامیا باز به سمت برکه سرش را برگرداند و بازی چند دقیقه قبلش را ادامه داد و باز دستش را داخل آب برد .

اینبار کنعانهم سرش را برگرداند . به گردن باریک او که زیر نور خورشید رنگی صورتی به خود گرفته بود نگاه کرد . به گونه های صافش که زیر قطرات اب خیس و تر و تازه به نظر می آمد .و تارهای ازک موهای خرمائیش که مثل طره ای بر پیشانی و گونه اش افتاده بود و البتهلکه های کمرنگ زیر چشمانش که کمرنگتر از همیشه دیده می شد .....

به دست چپش تکیه داد ، به سمت برکه خم شد ، از میان آبهای کف کرده یک خوشه" روی نگار " برداشت .... روی تن مواج صورتی آن هم قطرات آب می رقصیدند ... با لبهایش یکی دو دانه از انگور کند و آرام به سمت لامیا خم شد و خوشه را به لبهای لامیا نزدیک کرد ... او کمی ترسید و سرش را عقب کشید .... فقط بعدا با لبخند بی حالی لبهایش را باز کرد و مثل پرندگان کوچکی که از دست صاحبشان دانه می خوردند ، یکی یکی دانه های انگور را می خورد ....

کنعان هر چه می کرد نمی توانست چشم از و بر گیرد ، لامیا در این حال خیلی زیباست ! پیشانی بلند ، ابروهای سیاه و مژه های بلند و چشمان سبزش ، با ترکیب بینی ظریف و لبهای بزرگش چقدر دوست داشتنی و زیباست ! موهای خرمائیش از شر گیسهای بافته راحت شده و مثل رودخانه ای بر پشت وشانه هایش رها شده بودند و با حرکات نامرئی می لرزیدند . گونه ها و لبهای هنوز خیسش از قطره های آب چند دقیقه پیش مثل حبه های انگور تر و تازه بودند ....

خوشه انگور از دست کنعان داخل آب افتاد و ارام و بی هیچ اضطراب و تلاشی ، انگار هیچ انفاقی نیفتاده لامیا را به سینه خود چسباند .... دخترک لرزش خفیفی داشت مثل چند دقیقه قبل که آب به صورتش خورده بود ، فقط همین ....

کنعان او را بار ها و بارها از پیشانی اش ، چشمانش ، گونه های خیسش و آن عروسکهای حنایی زیر چشمانش بوسید ... لامیا روی لبهایش نفسی بریده و در وجودش گرمای تخدیر کننده ای حس کرد و سرش را روی شانه کنعان رها کرد . کنعان چند بار سرش را به اطراف چرخاند و در هر بار لبهای لامیا را دوباره و دوباره بوسید ... بعد از چند بار تکرار این عمل لحظه ای ایستاد و به خود امد ... انگار از خواب برخاسته باشند . لامیا خود را از میان دستان او نجات داد ، کنعان سرش را پائین انداخت و هیچ چیز نگفت ... دیگر به هم نگاه نمی کردند ...

لامیا بچه ها را از روی نئنو برداشت و همچنان در خوب بودند . بغل کرد و مثل شاخه گلهای پژمرده در مسیر خانه شان شروع به راه رفتن کرد .... کنعان آرام سوت می زد و با پایش جلبکهای بسته بر سنگهای لبه برکه را می کند و داخل آب می انداخت .....

خدای من نامردی است ، نمی دانی چقدر دلم برای کنعان می سوزد گاهی حس میکنم او واقعی است . گرچه به اعتقادم قصه ها هم نوعی از واقعیتند ، فقط خارجند از چنبر زمان ؛ اما این حس غریبی است انگار کسی است در وجود من دور از من ولی خیلی نزدیک آنقدر که اگر اراده کند می تواند مرابیاشوبد ؛ آشوبش اما ویران کننده نیست ، نو به نو و روز به روز تازه می شود . چرا فکر نکنم که عشق مهمترین چیز در دنیاست ، عشق پدری به فرزند ندانسته و نشناخته اش . کائنات در برابر عشق می ایستد و فقط نظاره گر است ، نیرویی ویران کننده تر و سازنده تر از عشق نیست به همین خاطر تصمیم گرفتم از این داستان بنویسم نه از چیز دیگری .

قصه عشق همان یکی است و مکرر ، اما از هرزبان به کلامی خاص گفته میشود . شاید علاقه ام به کنعان بدلیل شباهت او باشد به خودم ، شاید از او متنفر باشید اما هریک از ما می توانیم شباهتهایی به او یا هر کس دیگر داشته باشیم ، ماهم عشقهای خودمان را داریم ، ترسهایمان را و غرورهای کذایی و خودخواهیهایمان را . من هم جرات ابراز عشقم را نداشته ام گاهی و جرات جنگیدن برای بدست آوردنش را گاهی و حتی غروری را برای زیر پا نگذاشتن . از هرچه هم بگذرم او مردی است که به استانداردهای من می خورد ، هرچند می دانیم که بر سر هوسبازی و زیبا پسندی با دختری خوابید و بر اثر خودخواهی و غرورش با او ازدواج نکرد ولی همچنان عاشق ماند ، شاید او هم از مردانی باشد که برای یک زن زیاد هستند . سوء تفاهم نشود ولی مردان زیادی را دیده و شنیده ام که بیش از یکبار عاشق شده اند ، درحالیکه فکر می کردند عاشق همسر یا نامزد یا دوست دختر یا معشوقه خود هستند با طوفان عشق دیگری او را فراموش کرده اند و چه ویرانی هایی از خانواده گرفته تا جامعه بوجود آورده اند . چه کسی میداند که عشق سر کدام پیچ زندگی به او رو میکند ، که میداند که در آن لحظه ممکنست متاهل یا نامزد نباشد. چه کسی میداند که عشق راحتی خواهد داشت ؟ عاشق چوپان پیری ، زن علیلی ، پادشاه سفیهی یا دختر کوری !

چه معیاری برای عاشقی می توان گذاشت ؟ نه پیر می شناسد نه جوان . نه پاشا نه یتیم . نه زشت نه زیبا . نه فقیر نه دارا . نه دیوانه نه دانا . فقط وقتی می باید باید تسلیمش شد ،هرچه هم بگویی نمی توانی از پسش بر بیایی ، با چنان درد شیرینی تو را هلاک می کند که خودت هم به او یاری می کنی .

تنها مرگ و عشق می توانند زندگی را دگرگون کنند . (( جورج برنارد شاو))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:30  توسط سمیه سلیمانزاده  | 

 

دوستان عزیز ببخشید که این چند موقع نتوانستم به اینجا سر بزنیم . در هر صورت دوست داشتم بیشتر از این بنویسم ولی وقت نکردم ، اخر جمعه از صبح تا شب بیرون از خانه بودم و لپ تاپ هم ندارم . گرچه فایده ای هم نداشت سر کوه نمی توانستم و نمی خواستم که به جای استفاده از طبیعت بنویسم .

اولا می خواستم از همه تشکر کنم و خواهش که نظرات را عمومی بفرستید . یکی از پستهایم 29 تا نظر داشت که بیشتر از 10 تای آنها خصوصی فرستاده شده بودند . دوم اینکه عزیزی خواسته بود کل متن را برایش بفرستم که باید بگویم متاسفانه نمی توانم چون تاکنون تا همین قسمت بیشتر ترجمه نکرده ام کل داستان را هم تا به حال در وبلاگ دیگری گذاشته ام که می تونید از همانجا آنرا بخوانید .

سوم اگر لطف کنید که درمورد قسمتهایی که همین حالا در حال پخش هستند اینجا نظر بدهید خوشحال می شوم . چهارم برای دوستانی که خواسته بودند سریال را ببیند و برای بقیه همراهان بگویم که از این به بعد سریال از لبها  تا قلب شبهای دوشنبه از ساعت یازده و نیم به وقت ایران در کانال Show TV پخش می شود ، البته در مسیر ترکیه. پنجم فراگمان این قسمت را دیدم و خیلی خوشحال شدم که به نیا امدن بچه لامیا را بیش از این کش ندادند . اگر لامیا را می دیدم خودم خفه اش می کردم . به نظر من ادم باید برای عشق خودش  تا آخرین دم بجنگد و به معشوقش دروغ نگوید ، به هر بهایی !

دفعه بعد یه قسمتی از کتاب رو براتون می ذارم که از فیلم حذف شده بود.

 

نسیم خنک دریا از زیر گلوی کنعان رد میشد و پشت گوشهایش را نوازش می کرد . چقدر این سکوت و آرامش حالش را بهتر می کرد . چند لحظه ای بود که به قسمتی از ساحل رسیده بود که قایقهای بادبانی را کنار اسکله نگه داشته بودند و فضا خلوت و آرام بود . ماهیگیرها از صید بعد از ظهر برگشته بودند و داخل قهوه خانه کنار ساحل نشسته و صحبت می کردند . صدای موسیقی سنتی و صحبتهای مبهم مردان از سمت قهوه خانه شنیده می شد . کنعان سرش را به اطراف خود گرداند و منظره آدا از کنار ساحل را ازنظر گذراند . عمارت دائی اش و گوشه ای از عمارت مراسم را که آلاچیق مهمانخانه بود را از همانجا تشخیص داد . مغازه های ماهی فروشی از یک کیلومتر دور تر تا نزدیکیهیا جایی که کنعان ایستاده بود را پر کرده بودند . کنعان پیش خود اندیشید که چقدر این مردم ماهی می خورند و بعد یه خود خندید که اینها غذایی را راحتتر از این نمی توانند به دست بیاورند . چند مغازه دیگر هم آن اطراف بود ، مثل چند سوپر مارکت و یکی دو تا میوه فروشی و یک مغازه فروش صنایع دستی. سرش را برگرداند و دوباره به سمت دریا نگاه کرد . قایقها به رنگهای مختلف ، از سفید و آبی گرفته تا قهوه ای و حتی نارنجی و بر سقف اتاقک همه شان پرچمی . خالی و بدون هیچ سروصدا و اثری از آدمها . همچنان که قایقها را نگاه می کرد چشمش به دختری افتاد که روی لبه یکی از قایقها به رنگ سفید که رویش اسم "قدر " با رنگ سیاه نوشته شده بود ، نشسته و گیسهایش را باز می کرد .

کنعان برای اینکه بهتر ببیند چشمانش را کمی تنگتر کرد و سینه اش را جلو داد . باورش نمی شد که این دختر لامیا باشد . دخترک مثل همیشه پیراهنی ساده  و کفشی تخت پوشیده بود و در حالیکه پاهایش را مثل بچه هایی که روی تاب بازی نشسته باشند تکان میداد به دقت و آرام آرام بافت گیسهایش را باز می کرد . کنعان پیش خود فکر کرد که : " چه موهای خوش رنگ و پرپشتی دارد این دختر ، نمی فهمم برای چه همیشه آنها را می بافد ." و همینطور در حالیکه به آرامی " لبهای یار " را با سوت میزد به او نزدیک شد .

کنار ساحل ایستاد و با دلخوری ساختگی گفت :

-         چقدر زشت است لامیا خانم .... این چه بی وفایی است ... به دوست قدیمی یک خوش آمد هم نمی گوئید؟

لامیا جا خورد ، جرات نمی کرد سر بلند کند و به سمت او نگاه کند ، هنوز نیمی از بافت گیس سمت چپش مانده بود ، دستش همانجا خشک شد . به آرامی تمام گفت :

-         زن عمویم بچه را به من سپرده بود و من وقت نکردم به دیدنتان بیایم .

-         شوخی می کنید ! من شما را جلو در خانه پاشا دیدم .

لامیا از شنیدن این حرف سرخ شد . پیش خود فکر کرده بود که قبل از اینکه کنعان او را ببیند موفق شده بوده که از آنجا برود . چیزی نگفت و کنعان ادامه داد که :

-         با خودم گله های  زیادی آماده کرده بودم که به شما بگویم ، اما وقتی موهای زیبایتان را از دور دیدم همه یادم رفت .

با تیزی همیشگی مثل صیاد های دختران زیبا به سمت دخترک که حتی می ترسید سرش را بالا بگیرد و او را نگاه کند ، نگاه می کرد و مثل پر رو ها می خندید .

-     چطور جرات می کنید این موهای زیبا را ببافید ؟ ادامه بدهید بقیه اش را هم باز کنید دوست دارم زیر این آفتاب همه را ببینم . اینطور خیلی عوض می شوید . عروسک حنایی بزرگتر دیده می شود ... مثل دختر جوان زیبایی ... دیگر نمی توانم با شما مثل سابق شوخی کنم ، مگر نه ؟

-         با من شوخی می کنید ، آقای کنعان ؟

-         نه جدی میگویم . بازشان کن .

لامیا با حرکات آرام انگشتانش بافت بقیه گیسش را از هم باز کرد و سرش را با شرم پائین افکند . کنعان با چالاکی از کنار ساحل داخل قایق پرید . آنقدر اینکارش سریع انجام شد که لامیا فرصت نکرد محکمتر روی لبه قایق بنشیند یا لااقل دستش را به لبه قایق بگیرد . وقتی کنعان روی عرشه آمد ، قایق تکان سختی خورد و لامیا نتوانست تعادلش را حفظ کند سرش به سمت پائین و سمت چپ مایل شد و  در تکان دوم پس از فرود کنعان شانه چپش به لبه آهنی قایق خورد ، آهی ضعیف کشید و سعی کرد که توی آب نیفتد . کنعان برگشت و سمت او که به زحمت خودش را روی لبه نگه داشته بود نگاه کرد و متوجه شد که مجروح شده :

-         چیزی شد؟!

-         نه ! مهم نیست ! شانه ام به این لبه خورد . نتوانستم تعادلم را حفظ کنم .

-         ای وای! باز من باعث شدم که تو صدمه ببینی .

این را گفت و نزد لامیا روی عرشه قایق نشست و با دستش شانه او را لمس کرد :

-         درد داری ؟

-         نه !

دستش را از روی شانه دخترک برداشت :

-     دیدید دلیل دیگری بر بزرگتر شدن لامیا خانم ... مغرور شده ... می خواهد که مخاطبش با او با احترام و رعایت فاصله و ادب رفتار کند ... ناحق هم نیست ... باور کنید شما را اینبار بزرگتر و خانمتر حس می کنم ... نامزدتان آقای ناظم .. اسمشان ناظم بود نه ؟

-         بله ! ناظم است!

-     بله ، بله ، آقای ناظم از آن وقت تا به حال شما را ندیده نه ؟ خدا می داند اینبار که شما را ببیند چقدر تعجب می کند ؟ چقدر خوشحال می شود ؟ من اگر نامزدی به این زیبایی داشتم دنیا را به آتش می کشیدم. فکر نمی کردم اینقدر زیبا باشی دخترم ... دفعه پیش حالی آشفته و غمگین داشتی ... چطور بگویم ... دیده ای که برخی گلها که می پلاسند و پژمرده می شوند و رویشان غبار می نشیند ... آنگونه بودی ... اما حالا برق می زنی ... مثل گلها در طراوت بهار ... روی لبهایت تبسمی دیگر است و توی چشمان درشتت برقی دیگر .. رنگ رخت دیگر و ابروهایت دیگر ... تازه آن لکه های حنایی .. کمرنگتر و قشنگتر شده اند ... مثل انگورهای هم اسمت انگار تازه از آب در آورده باشی ... اگر بخواهم آنها را توصیف کنم یک روز طول می کشد . این دو خانمی که از روبرو می آیند احتمالا فکر می کنند که من مزاحمی هستم که به شما اعلان عشق می کنم . چه می دادند که من و شما دو دوست بی شائبه و خالص هستیم ؟

لامیا از شنیدن این حرفها مثل لبو سرخ شد . گونه هایش تب کرده بودند و در آن هوای نسبتا گرم حس می کرد که انگار عرق می کند . نمی دانست چه بگوید . کنعان ادامه داد :

-         راستی چرا اینجا نشسته اید ؟ چرا در مهمانی پاشا نیستید ؟

-         زن عمو و عمو سمیحا را با خود بردند و به من گفتند که درست نیست بروم ، یعنی معمولا در مهمانیها شرکت نمی کنم .

-         چرا دوست ندارید ؟

-         مگر می شود دوست نداشته باشم . مرا با خود نمی برند !

-     اما مرا می بردند ولی خودم نخواستم آنجا باشم و بهتر که نیستم و پیش شمایم .حوصله ام از این مهمانیها سر می رود . با این قایقها می شود آدم به دریا بزند ؟ کرایه می دهند ؟

-         بله ! صاحب این قایق عمو صدری است ، اگر بخواهید می توانید کرایه کنید و به دریا بروید .

-         تنها نه ! تو هم اگر بخواهی می توانی بیایی .

-         راست می گوئید؟

-         بله ، اینجا از تنهایی خسته می شوی ، یک دوری در اطراف آدا می زنیم و برمیگردیم .

-         فکر کنم عمو صدری داخل قهوه خانه باشد ، می خواهید به او اطلاع بدهم؟

-         نه ! تو بنشین حالا می آیم .

 

کنعان با دست سر دنده قایق را گرفت و روی شماره یک که با حروف فلزی روی جعبه دنده حک شده بود قرار داد و قایق با صدای خفه ای شروع به حرکت کرد ، مرد میانسال از ساحل فریاد زد :

-         آقا کنعان ! مراقب باشید ! آرام بروید و زود برگردید.

-         انگار راضی نیستی که با قایقت می رویم .

-         به خاطر خودتان می گویم .

دیگر صدایش شنیده نمیشد . لامیا روی سکوی کنار قایق نشست و  به کنعان که فرمان قایق را به دست گرفته بود خیره شد. بعد از ده دقیقه که حسابی از ساحل دور شدند کنعان سرعت قایق را کم کرد و از پشت فرمان به سمت لامیا حرکت کرد و روی سکوی روبروی او نشست :

-         خوب است ، نه ؟

-         خیلی زیباست ... نسیم استانبولم .

کنعان با خنده :

-         نسیم استانبولت ؟ مگر چگونه است ؟

-     خوب با نسیم اینجا فرق می کند ... دریای آنجا ، نسیم آنجا فرق می کند ، اینجا نزدیکتریم بویش را حس می کنم ... به بقیه نمی گویم ولی شما غریبه نیستید ... وقتی خانه خودمان بودیم عصرها از سمت تنگه نسیم خنکی می آمد با بوی دریای داردانل .. من آن بو را هر جای دنیا باشم می توانم بشناسم ... ما آن موقع چه خوشبخت بودیم . برادرم ، مادرم و پدرم زنده بودند ... همه شان چه زود و بی وقت از دنیا رفتند .. چرا مرا اینطور تنها گذاشتند . بیشتر از همه دلم برای برادرم فاخر می سوزد . ازمن دوسال کوچکتر بود .خیلی به من شبیه بود ولی خیلی شیطنت می کرد ... عروسکهایم را می شکست .. کمدهایم را به هم می ریخت .. یک ثانیه مرا راحت نمی گذاشت .. کتابهایم را می نوشت . چند بار کتکش هم زدم .. یکبار پدرم در ظرفهای شیشه ای برایمان شکلاتهای رنگی آورده بود . او تند و تند شکلاتهای خودش را خورد . بهش گفتم " شکلاتهایت را تمام نکن بعدا از من می خواهی ، نمی دهم و ناراحت می شوی " اما گوش نکرد عصر که برای گردش کنار ساحل رفتیم من که از عمد شکلاتهایم را نگه داشته بودم آنها را تک تک میخوردم و می گفتم " دلم خنک " تازه کار ظالمانه دیگری هم کردم ،آقای کنعان ... " اگر مسخره بازی در بیاوری و مرا بخندانی یک شکلات به تو می دهم " به او گفتم . برادرم هم گریه می کرد و هم ادا های عجیب از خودش درمی آورد . آخرش هم به او شکلات ندادم . می بینید چه ظالمم . یک خواهر اینکار را می کند ؟

یکروز با حال مریضی او را از مدرسه آوردند ، یک ماهی بیماریش طول کشید اما دوام نیاورد و از دنیا رفت . وقتی مریض بود به او می گفتم " زودتر خوب شو تا من با پول تو جیبی های خودم برایت از آن شکلاتها بخرم " . دلم برای پدر و مادرم هم می سوزد ، اما در حق آنها کاری نکرده ام که دلم بسوزد . شاید به این خاطر باشد که ناز بچه ها را اینهمه می کشم . مثل دایه از سمیحا مراقبت می کنم و همیشه در بغلم می گردانمش . البته فکر کنم وظیفه ام باشد . عموشکری و زنش مجبور نیستند که مرا پیش خودشان نگه دارند . که می داند که چه کسی زودتر از دیگری می میرد ... بهتر از اینست که آدم بعدا دلش بسوزد .

-     عجب حرفهایی می زنی دختر . تقصیر تو نیست که برادرت از دنیا رفته . تو حتما آن موقع هم خیلی مهربان بودی . پدر و مادرت را چطور از دست دادی ؟

-     مادرم تاب مرگ برادرم را نیاورد و از این رو دق کرد و از دنیا رفت و بعد من مجبور شدم پیش پدر در شرق بروم . پدرم قائم مقام بود و در آنجا خدمت می کرد . دوازده سالم بود که آنجا رفتم هنوز بچه بودم ولی مثل یک مادر از پدرم مراقبت می کردم . آنجا خدمتکار و آشپز داشتیم غذایمان را می پختند و لباسهایمان را می شستند اما من اصرار می کردم که پیراهنها و دستمالهای پدرم را خودم اتو کنم و برای اینکه قهوه صیحش را با دست خودم درست کنم صبحها قبل از همه از خواب برمی خوالستم . پدرم بعضی وقتها برای بازرسی با ژاندارمها به پادگانها می رفت ، در یکی از این رفت و آمدها ماشینشان تصادف کرد و ته دره افتاد ، اورژانس را خبر کردند اما کاراز کار گذشته بود . سرش شکسته بود قفسه سینه اش بد جور صدمه دیده بود و خون زیادی از او رفته بود و بیهوش افتاده بود . ده روز دوام آورد و نه بیشتر ! دوستان پزشکش خیلی سعی کردند . تمام آن ده روز من هم در بیمارستان بودم .

تا که یک شب حالش بدتر شد . مرا از اتاق بیرون بردند . گذاشتند که در آخرین لحظه های عمر پدرم با او باشم . آن موقع هم برایش مادری کردم . گنجه مان را باز کردم و هرچه که برای یک مرده لازم بود آماده کردم . از یکی از دکترها که دوست نزدیک پدرم خواستم که پدرم را برای آخرین بار به من نشان بدهند ، به پاهایش افتادم تا قبول کرد . طاقت نداشتم که صورتش را ببینم ، فقط پاهایش را بوسیدم .

صدای لامیا می لرزید و اشکهایش از گونه هایش با قطراتی درشت روی دستهایش می ریخت . کنعان موهای زیبای او را با محبتی پدرانه نوازش کرد :

-         خیلی جوانی دخترم ، فراموش می کنی .

بد با صدایی محزون و با تبسمی تلخ افزود که :

-         تو حراقل توانستی برای آخرین بار پاهایش ر ببوسی ... من حتی نمی دانم که پدرم کی و کجا از دنیا رفت .

 

- آقای کنعان ! قایق از ساحل خیلی دور شده ، حالا زمان مد است و احتمالا مارا دور تر می کند بهتر است زودتر برگردیم .

-         سعی می کنم ولی انگار موتور روشن نمی شود .

لامیا با نگرانی به سمت موتور پیش آمد و با صدایی مضطرب گفت:

-         یعنی چه اتفاقی افتده؟

-         شاید بنزین تمام کرده ایم .

-         نه ! عمو و زن عمویم حالا نگران می شوند .

-         اگر بدانند که با من بودی چیزی نمی توانند بگویند .

-         ولی موجهای این قسمت خیلی بلند هستند ، ممکن است قایقمان را واژگون کنند .

-         آن موقع باید تورا تا ساحل با شنا ببرم .

-         آقای کنعان جای شوخی نیست . خیلی از ساحل دور شده ایم .

-         نترس من با توام!

-         باز هم نمی توانیم کاری بکنیم .

کنعان که تمام این مدت اطراف قایق را برای یافتن پارویی می گشت یکباره از کوره در رفت و دستش را به دور لامیا حلقه کرد و او را به زور روی سکوی قایق نشاند :

-         اینقدر نفوس بد نزن و اینجا بنشین و صحبت نکن . باید تا جائیکه می توانم پارو بزنم . این چراغ را هم بهتر است تو روشن کنی .

و چراغی نفتی را به سوی لامیا دراز کرد .

- با چه روشنش کنم .

کنعان کبریتی را که برای سیگار روشن کردن با خود داشت به لامیا داد و گوشه ای نزدیک موتور در قایق نشست و شروع کرد به پارو زدن . هوا کم کم تیره میشد و طبیعتا سردتر . دندانهای لامیا از سرما و اضطراب به هم می خوردند کنعان اطراف قایق را نگاه کرد و با سر به روبرویش اشاره کرد :

-         ان پتو را از آنجا بردار و به خودت بپیچ .

لامیا بی صدای اطاعت کرد و در فاصله دورتری از کنعان نشست . از وقتی کنعان گفته بود که حرف نزند کلمه ای نمی گفت . انگار امر سلطان سلیمان را اجرا می کرد ، عاقبت کنعان به صدا آمد که :

-         چرا چیزی نمی گویی ؟ می ترسی ؟ نترس می رسیم .

ولی او همچنان حرفی نمی زد و با چشمان نگران به سمتی که فکر می کرد ساحل آنجاست نگاه می کرد :

-         بیا اینجا و پیشم بنشین . نهایتش این است که گشتهای شب پیدایمان می کنند . آقای صدری می داند که ما اینجائیم .

لامیا با تعجب سمت کنعان نگاه کرد انگار که او چقدر خوش خیال است که فکر می کند ، بقیه آنها را پیدا خواهند کرد :

-         گفتم که بیا اینجا .

لامیا بی هیچ کلمه ای بلند شد و به سمت کنعان رفت . آبها آرام شده بودند ولی مه شبانگاهی اطراف را کاملا پوشانده بود . این حتی از موجها هم بدتر بود اما کنعان اهمیتی نمی داد . در دلش ایمانی داشت که زندگیش اینجا و این لحظه تمام نمی شود و پیش خود فکر کرد که بهتر است از همین لحظات هم برای شناختن این دخترک لرزان استفاده کند . یکی از پارو ها را سمت لامیا گرفت و به او کمک کرد تا پهلویش بنشیند گوشه پتو را گرفت و نصف آنرا روی شانه خودش کشید لامیا سعی کرد که خود را کمی از کنعان دور نگه دارد اما مرد در عوض دست آزادش را دور کمر دخترک حلقه کرد و اورا کاملا به قفسه سینه اش چسباند و گفت :

-         اینطور گرمتر می شویم . نمی خواهم سرما بخورم . شروع کن پارو بزن.

-         آخر به کدام سمت ؟

-     خوب شد که کلمه ای حرف زدی . به همین سمتی که می رویم . اگر بایستیم ناامید می شویم . ما قرار نیست تا ساحل پارو بزنیم . ما منتظریم که گشت شب ما را پیدا کند .

-         می دانید اقای کنعان خواهر نیمتم شما را خیلی دوست دارد . دلم برایش می سوزد .

کنعان با تعجب به صورت دخترک خیره شد :

-         حالا چه وقت این حرف هاست ؟

-         اگر بمیرم نمی خواهم این را ندانید . من هم شما را دوست دارم ، اما خواهر نیمت به شما خیلی نیاز دارد.

-         فکر نمی کنی اگر اینطور بود خودش به من می گفت ؟

-         شاید او نتواند هرچه باشد او زن شوهرداری است .

-         عروسک حنایی تو قرار نیست بمیری . اینها را هم در ساحل می توانی بگوئی .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:17  توسط سمیه سلیمانزاده  |