تبليغاتX
از لبها تا قلب ( رمان اینترنتی)
یک رمان الهام گرفته شده از داستان ترکی استانبولی

اگر مرد اقتدار نداشته باشد .............

این جمله روی عکس کنعان که در پست قبلی گذاشته ام وطرح جلد مجله مرد است ، نوشته شده است . سوال من اینست :

جمله بالا را تکمیل کنید بهترین جواب را با یک لینک بزرگ در متن جایزه می دهم . البته ببخشید جور دیگه ای نمی شده جایزه داد.

 

Vurma Yaralarima

 

Kar Yagmasin Baharima

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط سمیه س  | 

 

کنعان حس عجیب دشمنی با این دختر داشت . از اینکه هر روز با او و نیمت به هر جا که می روند بیاید ، اذیت می شد . اما نیمت در مورد حضور لامیا در کنار خودشان اصرار داشت . در جزیره کوچکی مثل آدا هیچ چیزی بیش از چند وقت نمی توانست بماند و هر عملی دقت و توجه دیگران را جلب می کرد . لامیا از این همراهی لذت میبرد . هم میتوانست مراقب این عشقی که بنظر او که دختری جوان بود پاک وهیجان انگیز می آمد ، بود و هم اینکه بیشتر می توانست کنعان را ببیند . به هیچ کس  نمی توانست اعتراف کند ، حتی به خودش نمی توانست بقبولاند که عاشق کنعان شده است .

گاهی از نیمت و او جدا می شد پشت پرچین یا بوته ای می رفت و از دور او را نگاه می کرد مثل کسی که مجسمه ای مقدس و زیبا در یک معبد بودایی را نگاه می کند . همیشه وقتی تنها در کوچه های آدا قدم میزد کنار پرچین عمارت مراسم می ایستاد و به امید اینکه کنعان پشت پنجره بیاید یا از لای در بیرون را نگاه کند ساعتها آنجا می ماند .  روزی با نیمت و کنعان برای گردش به تپه کرکلار رفته بودند ، از کنار خانه پدر شمعی رد شدند ، کنعان گفت:

-         کاش پدر اینجا بود و سر بسرش می گذاشتیم .

و با این گفته به سمت در خانه حرکت کرد ، لامیا با صدای آرامی گفت :

-  پدر شمعی اینجا نیست .

کنعان رویش را بسوی او برگرداند :

-         از کجا می دانی ؟ پدر شمعی را می شناسی ؟

نیمت به جای او گفت:

-         لامیا از موقعی که آمده با پدر شمعی دوست شده اند .

-         اوه ! پس در این مورد با هم توافق داریم . من هم جوانیم با پدر شمعی گذشته.

-         شما هنوز هم جوانید .

لامیا این جمله را گفت و همان حین سرخ شد . حرف نامناسبی زده بود ؟ نیمت با نگاه تیزی به او نگاه کرد و گفت:

-         ای دختر بلا !چه خوب هم نظر می دهد .

کنعان با لحن پدرانه ای :

-     ممنونم دخترم ولی نه اندازه تو سه دهه از عمر من گذشته ، منظورم از جوانی وقتی بود که هم سن و سال تو بودم. در هر صورت می دانی پدر شمعی کجاست ؟

-         پیش دخترش رفته ، چند وقت دیگر برمیگردد .

-         آن وقت با هم به دیدنش می آئیم .

این جمله را نیمت با کمی حسد تحمل کرد . اما بعد به خود گفت : " لامیا فقط یک بچه است . کنعان با او مثل یک پدر رفتار می کند . " به راه خود ادامه دادند . بر روی تپه کنعان و نیمت کنار هم نشستند . لامیا برای اینکه مزاحم آنها نباشد کم کم از آنها دور شد و به بهانه چیدن گل برای آبجی نیمت اش به میان درختها رفت . در تمام مدت که دور می شد رو به جلو حرکت می کرد و هیچ به پشت سرش نگاه نمی کرد مبادا که آنها را ناراحت کند . آنروز حسی به لامیا می گفت که باید خیلی مراقب باشد . پس همچنان که دور می شد آرام راه می رفت و صدا های اطرافش را به خوبی گوش می داد . بوی  زنبقهای کوهی و بوی سنبلها همه جا را پر کرده بود پیش خود فکر می کرد که کنعان چقدر از او دور است . حالا که او نمی توانست با کنعان باشد چه خوب می شد که رابطه نیمت و او پا می گرفت . چند وقت پیش که کنعان را با پرنسس جاویدان دیده بود که با قایق به استانبول می رفتند ، از پرنسس خوشش نمیامده بود . هرچه باشد آبجی نیمتش کنعان را بسیار دوست می داشت و مثل جاویدان یک غریه نبود ، پیش خودش حتی نقشه فرار کنعان و نیمت را طراحی می کرد .

همچنان که زنبق ها را از ساقه شان جدا می کرد صدای گوسفند ها را در باد شنید ، این یعنی اینکه چوپانها گله هایشان را به سمت دره میبردند و حتما از کنار نیمت و کنعان می گذشتند با این حس فکر کرد که به سمت آنها بدود و به آنها خبر بدهد . اما فکر کرد که این کار هم جلب توجه می کند ، مخصوصا اگر گله نزدیکتر از چیزی باشد که لامیا حس می کرد ، در ضمن شاید آنها را ناراحت می کرد . پس در جهت خلاف جایی که نیمت و کنعان نشسته بودند به طرف صدای گله حرکت کرد با همان سرعت که از شیب تپه پائین می رفت پایش به یک درخت که روی زمین جنگل افتاده بود گیر کرد و افتاد مچ پایش بد جور پیچید و لامیا آخی از درد کشید اما زیاد اهمیت نداد و بلند شد زیر زا نویش هم می سوخت اما او حتی فرصت نکرد به آن هم نگاه کند  و با صدای بلند به سمت چوپانها فریاد زد :

-         خسته نباشید ! من از این زنبقها می چینم ، آنطرفتر هم از اینها هست؟

-         سلامت باشی دخترم ، آره هست .

این جمله  را یکی از چوپانها که مرد قد بلند و میانسالی بود و عصایی در دست داشت به لامیا گفت. حرکتش کاملا به موقع و عاقلانه بود . کنعان با شنیدن صدای او دستش را که به دور کمر نیمت حلقه کرده بود برگرفت و از جایش بلند شد نیمت یکه خورده بود و نمی دانست چه کند . اما کنعان دستش را روی لبان او گذاشت و آرام به سمت لامیا حرکت کرد . درختان جنگل مانع آن بودند که کسی نیمت را ببیند اما کنعان محض احتیاط از او دور شد و به صدای بلندی به لامیا گفت :

-         دخترم چه می کنی ؟

-         سلام آقای کنعان ، گل می چینم .

-         خوب است . تو همان دختری نیستی که خانه آقای شکری می مانی ؟

-         چرا همانم ، آقا!

-         اینجا گم نشوی ؟

-         نه این اطراف را خوب می شناسم .

کنعان حالا به چند قدمی لامیا رسیده بود و چوپانها او را می دیدند . با احترام وشعف به کنعان سلام دادند و کنعان هم با صدای بلندی جوابشان را داد . کنعان سمت لامیا نگاه کرد و با سر سعی کرد که از او تشکر کند و لامیا هم لبخند شیرینی به او زد . چوپانها از آهنگهای کنعان می گفتند و اینکه چقدر آنها را دوست دارند و توی کافه گوش می دهند و کنعان هم از آنها تشکر می کرد . چند دقیقه بعد چوپانها از لامیا و کنعان خداحافظی کردند و پشت سر گوسفندهایشان که علفهای لطیف کف جنگل را می خوردند به راه افتادند . کنعان نفس را حتی کشید و با نگاهی تشکر آمیز به لامیا نگاه کرد . لامیا سوزش زانویش را بیشتر حس کرد و از درد مچش دیگر نتوانست سر پا بایستد روز زمین نشست و پای راستش را کمی دراز کرد ، کنعان تازه متوجه شد که پای لامیا پیچ خورده ، با ناراحتی گفت :

-         ببین مسبب چی شدیم !

نیمت که تازه پیش آنها رسیده بود گفت :

-         خوب که رفتند .

-         ببین چی شده .

-         وای لامیا چی شده عزیزم زخمی شدی ؟

-         نه آبجی وقتی سمت آنها می رفتم روی زمین افتادم ، چیزی نیست یک خراش کوچک است .

کنعان و نیمت پهلوی لامیا روی زمین نشستند ، اول کنعان شروع کرد :

-         این روزها سر این پای تو چه بلاهایی که نمی آید . همه هم تقصیر من است . آمدن من برای تو شگون نداشته .

-         اینطور نگوئید ! من مراقب نبودم .

نیمت روی زخم روی زانوی لامیا دست زد ، دخترک نالید . کنعان دستمال کاغذی از جیبش در آورد و روی زخم گذاشت :

-         باید با آب و ضد عفونی کننده بشوریمش .

-         ببریمش خانه من ! می توانی راه بیایی .

-         هوم . فکر کنم بتوانم .

و سعی کرد بلند شود، اما مچش بد جور درد می کرد . نیمت زیر بغلش را گرفت و بلند کرد . کنعان به آرامی رو به نیمت پرسید :

- می توانم بغلتان کنم و از تپه پائین برویم بقیه راه را درشگه می گیریم ، خوب است ؟

نیمت به صورت لامیا نگاه کرد و قبل از اینکه او حرفی بزند گفت:

-         ممنون می شویم .

-         زحمت می شود .

-         زحمتی نیست !

اینرا گفت و کمر لامیا را گرفت و  دست دیگرش را پشت زانوی دختر قرار داد و راحت بلندش کرد . دخترک برای اینکه خیلی به بدن کنعان نچسبد دستهایش را آویخت ، اما کنعان گفت :

-         دستت را دور گردنم حلقه کن اینطوری نمی افتی .

سرش گیج می رفت ، کاش اجازه می دادند خودش راه را ادامه می داد . سرش را از شانه کنعان دور نگاه داشته بود تا صدای نفسهایش را که در ان سراشیبی تندتر شده بود کمتر حس کند ، که آن مساله هم توسط نیمت حل شد از پشت به کنعان که جلوتر می رفت نزدیک شد و با فشار دست سر لامیا را روی شانه کنعان گذاشت . اگر کسی از دور میدید گمان نمی کرد که لامیا مجروح است و بدین سبب در آغوش کنعان از تپه پائین می آید ، چنین به نظر می آمد که کنعان معشوق عزیزی را در برگرفته و چون گهگاه به صورت دختر نگاه می کرد ، می شد تصور کرد که با معشوقه اش سخن می گوید یا از شهد نگاهش می نوشد .

در هر صورت به پائین تپه رسیدند کنعان کمی در طول جاده پیش رفت و در آن راه خلوت درشگه ای گیر آورد ،  به لامیا کمک کردند تا روی صندلی بنشیند و راه افتادند . کنعان سر راه خانه نیمت جلوی عمارت مراسم پیاده شد و لامیا با نیمت به خانه او رفت .

کنعان در حالیکه متوجه شدهکه باید بیشتر دقت کند و دلش برای این دخترک معصوم می سوخت به سمت در خانه اش حرکت کرد ، جواد در ایوان روی یک صندلی سفید لم داده بود ، کنعان فکر کرد که خواب است از کنارش رد شد :

-         کنعان افندی ! بد که نمی گذرد .

-         تو بیداری جوجه شیطان!

-         چشمانم اگر خواب باشند روحم باید بیدار باشد ، مراقب تو!

-         هووووم!

-         بله ! می دانی رابطه با یک زن شوهردار چه ضربه ای به اعتبارت میزند ؟

-         من با او رابطه ندارم .نیازی هم نمی بینم به تو توضیح دهم .

-     بله نیاز داری من آرانجورم ، من مدیر برنامه ام ، من قرارداد تنظیم کرده ام ، به آن آدمها قول داده ام که درخت پولشان را پیدا کرده اند ، نه کوس رسوائیشان را!

-         من یک وسیله نیستم ، بخوابی بهتر است ، چون من توی اتاقم می خوابم ، مزاحمت ممنوع !

اینرا گفت و از در خانه وارد شد ، درب بالکن بالا را باز کرد و در آن نسیم عصر تابستان خود را به تخت سپرد .

 

 

-         لامیا خانم ! نشناختمتان . شما خوب شدید ، بهتر بود استراحت می کردید .

-         چیز مهمی نشده بود ، زن عمو گفت برایتان این سینی را بیاورم ، دلمه برگ مو درست کرده ، برای شما هم فرستاده اند!

این را گفت و با نگاهش از کنعان خواست که جایی برای گذاشتن سینی به او پیشنهاد کند . کنعان سینی را از دست دخترک گرفت و روی میز فلزی با رویه شیشه ای که وسط دو صندلی سفید فلزی که رویش تشک های زرد رنگ گذاشته بودند ، قرار داد .

-         زحمت کشیدید !

-         خواهش می کنم . شما بعد از ظهر خیلی به من کمک کردید .

-         در اصل شما به من و نیمت خانم کمک کردید و سر همین موضوع پایتان مجروح شد . روی این صندلی بنشینید ببینم .

لامیا اطاعت کرد ، کنعان روی زمین کنار لامیا چمباتمه زد و با دقت یک جراح آرام روی زخم بسته شده با یک چسب زخم بر زانوی لامیا دست کشید :

-         درد دارد ؟

-         نه بهترم ! مچم اذیت می کند ، اما آنرا هم بستند ، می توانم راه بروم .

-         با این وضع مچت این سینی را چرا تو آوردی ؟

-         پس کی می آورد ؟ در خانه عمویم فقط زن عمو هست و سمیحا که او هم بچه است .

-         واجب نبود که ! آقای شکری عموی توست ؟

-         نه فامیل دور است .

-         نامزدت هم فامیل است ؟

-         بله ، من خیلی نمی شناسمش .

-         یعنی چه ؟ تو با مردی نامزد کردی که نمی شناسیش ؟

-         عمو شکری گفتند که ما مناسب هم هستیم .

-         علاقه چی ؟ به او علاقه هم داری ؟

لامیا سرش را پائین انداخت . تمام این مدت کنعان کنارش چمباتمه زده بود . حس کرد که صحبت طولانی می شود و به همین خاطر روی زمین نشست . لامیا که جواب نداد مجبور شد سوالش را دوباره بپرسد .

-         تا به حال به این فکر نکردم .

کنعان نمی دانست چه کند بخندد یا از عصبانیت فریاد بکشد . چون این دختر را یتیم دیده بودند ، خودشان برایش تصمیم گرفته بودند و چه تصمیم بی رحمانه ای این دختر شاید بچه تر از آن باشد که حتی عشق را حس کند . ترجیح دا موضوع را رها کند و دوباره به مچ پای لامیا برگشت :

-         درد می کند ؟ می خواهی ماساژش بدهم ؟

لامیا کمی خود را روی صندلی عقب کشید :

-         نه زحمت می شود .

کنعان منتظر تمام شدن حرف او نشد ، و با انگشت شصت سبابه اش دور مچ پای دختر را گرفت . آرام آرام شروع کرد به ماساژ دادن . کمی بعد سرش را بلند کرد و صورت سرخ شده لامیا را دید . دوباره سرش را پائین انداخت و به ظرافت آن پاها فکر کرد ، نمی دانست چند دقیقه طول کشید ، اما دوباره سرش را بلند کرد و دید که سرخی صورت دخترک بیشتر شده و حتی گرم شدن بدن او را حس کرد ، لحظه ای به خود آمد . این بدن یک دختر بود که او لمس می کرد ، هرچند که بچه باشد اما حداقل نوزده سال داشت ، او دختر جوانی حساب می شد . از این فکر خودش مشمئز شد . بین او و این دختر چه فکر غیر معقولی می توانست باشد ؟ با این وجود مچ پایش را رها کرد . لامیا بلافاصله بلند شد و خواست برود ، کنعان هم بلند شد درست روبرویش ایستاد با دست صورتش را نوازش کرد :

-         هر وقت خواستی می توانی با من صحبت کنی ، باز هم معذرت می خواهم .

-         ممنونم ولی نیازی به معذرت خواهی نیست .

سرش را پائین انداخت  ، گرمای دست کنعان تا عمق وجودش رخنه می کرد .آرام گفت :

-         شب به خیر !

-         شب شما هم بخیر ، خانم کوچولو!

در حالیکه لامیا با پیراهن سفید و کت سبز نخی اش از آنجا دور می شد ، کنعان با نگاه او را تعقیب می کرد :

-         اوه ! می بینم که کنعان افندی هیچ فرستی را برای الطفات به خانمها از دست نمی دهند .

-         جواد ! تو کجا بودی ؟

-         در حال تماشای صحنه های رمانتیک ! ده دقیقه است که اینجا هستم .

-         چرا نگفتی ؟

-         مشغول بودید .

-         منظورت چیست؟ این دختر فقط یک بچه است.

-         تو اینطور فکر کن . به نظر من او دامش را خوب پهن کرده.

-     هی ! مواظب باش در مورد او چه می گویی . او دختر معصومی است . زخمی شده بود و باعثش من بودم .تو بنشین شامت را بخور . من می خواهم ویولن بزنم .

سوال اول :

هر شخصیت نماد یک خصوصیت است که نشان میدهد شما از آن خصوصیت بیشتر بدتان می آید :

1-     خود خواهی

2-     شهوت و خیانت

3-     حسادت

4-     غرور و حس تصاحب

5-     کینه

6-     خیانت به دوست

7-     لجبازی

8-     ضعف ، تردید در تصمیم گیری

از دید بینندگان سایت صائب پاشا و جاویدان منفورتر بودندو بعد انیسه و جمیل . 3 درصد از لامیا متنفر بودند و 2 درصد از کنعان.

سوال دوم :

این سوال هم مثل سوال قبل تعبیر میشود ولی اینبار با خصوصیات بارز هر فرد:

1-     عاشق هستید اما خودآزاری عشقی دارید.

2-     فکر می کنید مظلومید ، همیشه حقتان از شما گرفته می شود .

3-     سود جوئید و به دنبال موقعیتهای مناسب.

4-     به عشق نیاز دارید !

5-     مغرورید ، هر چیزی باید مال شما باشد ولی همیشه در این فکرید که اطرافتان از دشمنان پر است .

6-     خانواده برایتان از همه دنیا مهمتر است و البته خودتان!

سوال سوم :

1-     قوی هستید و عاقل و محتاط !

2-     عاشقید ، آنقدر عاشق که حتی حماقت هم میکنید !

3-     بسیار فداکارید ، خیلی ، خیلی عاشقید ، مراقب خودتان باشید !

سوال چهارم :

بیشتری جواب : جسارت نداشتن ، عدم اعتماد متقابل ، غرور!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:40  توسط سمیه س  | 

این آهنگ را بشنوید 

 

کل داستان تاکنون

 

دوست خوبم پریا چیزی خواسته بودند که به نظرم جالب آمد . خواسته بود که در اینجا یک سیستم نظر سنجی یا حداقل یک سری سوال نظر سنجی از کسانی که سریال را می بینند بگذارم . اول که خودم هم این قصد را داشتم ولی چون اکثر کسانی که رمان را می خوانند متاسفانه سریال را نمی بینند ، خواستم مدتی بگذرد و شخصیتهای اصلی را بشناسند و بعد نظر سنجی کنم . اما حالا فعلا برای کسانی که سریال را می بینند چند سوال می گذارم ، البته امیدوارم مثل دفعه قبل نباشه که افراد کمی به سوالم جواب داده بودند و بقیه کم لطفی کرده بودند . درضمن چون از سایت خود سریال و سایت فن کلوپ استفاده می کنم بگویم که همه سوالات نتایج روانشناسی هم دارد:

سوال اول:

در سریال بیشتر از کدام شخصیت متنفرید :

1-     صائب پاشا

2-     نیمت

3-     جمیل

4-     جاویدان

5-     انیسه

6-     مقبوله

7-     لامیا

8-     کنعان

 

سوال دوم :

شخصیت چه کسی  را در داستان به کاراکتر خود نزدیکتر می دانید :

1-     کنعان

2-     لامیا

3-     مقبوله

4-     جمیل

5-     جاویدان

6-     صائب پاشا

 

سوال سوم :

اگر به جای لامیا بودید کدام راه را انتخاب می کردید:

1-     گفتن حقیقت ، اما بعد از آن با کنعان زندگی نمی کردید و از او می خواستید تا به زندگیش ادامه دهد و مزاحم او نمی شدید.

2-     گفتن حقیقت ، تا ابد عشقتان را فریاد می زدید ، برای به دست آوردن کنعان با هر مشکلی می جنگیدید.

3-     کتمان حقیقت ، حتی به قیمت اینکه عشقتان فکر کند که به او خیانت کرده و با افراد دیگری رابطه داشته اید ، زندگی کاری و خانوادگی او را بهم نمی زدید .

 

سوال چهارم :

اشتباه کنعان و لامیا در عشق چیست ؟

 

 

عزیزم ساعتهاست که به تصویر تو خیره شده ام . انگار سالها از پیش چشمم می گذرد . مثل اینکه چشمانت با روحی خدایی از تصویر جدا شده و در چشمانم خیره می شود . انگار نزدیکی آنقدر که صدای قلبت را می توانم بشنوم ، یا گرمای نفست را حس کنم . مثل واقعیت در میان هزاران دروغ است . چه کسی میداند که مرز بین واقعیت و خیال کجاست ؟ صداهای موهوم پشت در واقعی اند؟ آواز سردار اورتاچ ؟ یا صدای خندیدن تو در گوشم ؟ من آنرا مثل واقعیتی اصیل حس می کنم . با همین گوش واقعی با همین گوشی که هیچ دوست ندارد ضجه دختر بچه های شش ساله زیر شکنجه را بشنود ، طاقت ندارد صدای توپها و تانکهایی که روی مردم بی گناه گشوده می شوند بشنود . صدای تو باشد و تو و تو .... چون تو عشقی ، درکمال زیبایی ، نه در کمال نیاز به زیبایی . می دانم که اینجایی ، می دانم که روزی که بخواهی بقیه هم می توانند تو را ببینند ، یک چیز هست فقط یک چیز ، خدا ، خدا ، خدا ، خدا و خدا عشق است !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:34  توسط سمیه س  |