تبليغاتX
از لبها تا قلب ( رمان اینترنتی)
یک رمان الهام گرفته شده از داستان ترکی استانبولی

 

کل داستان تقریبا 

 

 

آنچه گذشت :

حسین کنعان یک ویولونیست و آ هنگساز معروف ترک است . مادر و پدرش بدون اجازه خانواده با هم ازدواج کرده و صاحب دو فرزند شده بودن . پدرش آدم بد اقبالی بود و روزی به جرم دزدی دستگیر شد . مادرش او و خواهرش را پیش دائی صائب پاشا برد و آنها در منزل برادر مادرش  در جزیره ای به نام آدا زندگی می کردند . پاشا کنعان را دوست نداشت و او را لنگه پدرش می دانست .حتی روزی به او تهمت دزدیدن ساعتش را زد . ساعتی که در جیب پاره کت دائی پنهان شده بود . مادر کنعان (ملک خانم ) این ماجرا را تاب نیاورد و منزلشان را به استانبول برد. عشق دوران جوانیش را در آدا شناخت وقتی هرسال تابستان به آنجا و منزل دائی اش می رفتند . این دختر لیلا نام داشت و از خانواده پولداری بود . کنعان به دلیل فاصله ای که او از خانواده لیلا داشت و با وجود عشق متقابل لیلا از او جدا شد . کنعان مدرسه مهندسی ساختمان تمام کرد ولی به موسیقی و نواختن ویولن علاقه داشت . پس از امتحان کردن چند شغل و زمانی که مادرش در آدانا پهلوی خواهرش که با مردی در آنجا ازدواج کرده بود . دید که در هیچ کاری موفق نیست . به این نتیجه رسید که احتمالا به قول دائیش بدبخت می شود . در این اثنا با فروش قطعه ای از ارثیه ناچیز مادرش به پیش دوست خود در اروپا رفت . آنجا در اثر سعی و استعداد خودش به یک هنرمند و آهنگساز و ویولونیست معروف تبدیل شده و بعد از چهار سال با غرور به وطنش برگشت در استانبول کنسرتهایی یک ماهه ارائه داد و بعد برای دیدار از خانواده به آدا رفت . دائیش حالا مثل پروانه به دورش می چرخید چون او را امتیازی برای شهردار شدن خودش می دانست و به او عمارتی به نام عمارت مراسم در نزدیکی منزل خود داده بود .  لیلا هم با جمیل پسر دائی کنعان ازدواج کرده بود . دو روز پیش یک پدر و دختر که صاحب کارخانجات فولاد سازی بودند در باغ یکی از همسایگان قدیمی آشنا شده بود که اصلیت آنها شاهزادگان مصری بودند . اسم این دختر بیست و نه ساله که این کارخانه ها را اداره می کرد جاویدان بود  در قسمت قبل كنعان با زن شوهرداري كه همسايشان بود به نام نيمت آشنا شد ..نیمت کنعان را با دختری به نام لامیا که یتیم است و پهلوی فامیلهای پدرش که به آنها عمو و زن عمو می گوید زندگی می کند . دخترک را بد.ن علاقه خودش به نامزدی پسری به نام ناظم در آورده اند . اما لامیا بی اختیار عاشق کنعان شده و یکبار هم او را در حالیکه با درشگه در آدا می گشتند و با لامیا تصادف کردند دیده است . در آدا با وجود تمام پیشرفتها استفاده از اتومبیل قدغن است . خانه عموی لامیا به عمارت مراسم که کنعان آنجا می ماند نزدیک است . در قسمتهای قبل دیدیم که لامیا و کنعان عاشق هم شدند و وقتی لامیا از خانه عمویش فرار کرد تسلیم عشق کنعان شد و به قولی مال او شد  .

 

سلام

می خوام اینبار با دوستان اینترنتی ام صحبت کنم . احتمالا خیلی طولانی می شه ولی اگر حوصله داشتین بخونین . از هر دری سخنی می شه احتمالا چون یک بنده خدایی امروز خیلی اعصابم رو خرد کرده . گرچه آدمی نیست که حرفهاش خیلی ارزش داشته باشه . چون حرفهاش رو نسنجیده و بیجا میزن ولی خوب تونسته کمی داغون کنه فکرمو . یعنی حواسم صد در صد جمع نیست :

1-   اول یه چیز بامزه براتون بگم . اونایی که سریال رو میبینن توی سه چهار قسمت پیش دیدن که کنعان پشت سر هم مشروب می خورد و روی اعصاب خودش راه می رفت ، چون تصادف کرده بودند و بچه جاویدان را از دست داده بودند و بدتر اینکه بهش گفته بودن که بچه لامیا از جمیل است . یه شب که رفته بود بیرون میره میدان تقسیم و اونجا با یه دختری از بار بیرون میاد و وسط میدان دختره رو از لبهاش می بوسه . این صحنه توی میدان تقسیم و شب فیلمبرداری شده بود . خود بوراک ( بازیگر نقش کنعان ) میگه که وقتی من روی لبهای خانمی که نقش مقابلم رو بازی می کرد خم شدم تا لبهاش رو ببوسم ( البته اینطور به نظر می رسه وگرنه فقط طرف مقابل رو از کنار لبش یا گونه اش جوری می بوسن و دوربین جائی قرار میگیره که بوس لب به نظر بیاد { ترکها هم به این بوس لب حساسن}) یکی از خانمهایی که اطراف اکیپ فیلمبرداری ایستاده بودند فریاد زده که : منم می خوام ! منم می خوام !

2-   چند وقت پیشها با بوراک ( کنعان) و همسرش خانم سما شیمشک مصاحبه کرده بودن . خانم بوراک که 32 ساله است و مانکنه و خیلی هم قد بلند و خوش تیپ گقته که : هر روز که میگذره من پیر می شم و شوهرم جوان تر و خوش تیپتر و زیبا تر می شه ! به نظر من که واقعا حق داره بوراک به جای اینکه سنش رو که 36 سال است نشون بده روز به روز  قیافه اش پخته تر و بهتر میشه !

3-   اصلی تاندوعان ( بازیگر نقش لامیا ) جودو کار است و زبان چینی یاد میگیرد . همسن من است (27 ساله ) اصلیتش از آنکارا است و خانواده اش اونجا زندگی می کنند و او به توصیه یکی از دوستانش بازیگر شده و البته کار خیلی خوبی کرده چون خیلی بازی اش عالی است . تو رو خدا گریه اش رو آخر این قسمت دیدین که برای مرگ شوهرش با گفتن حرفهایی گریه می کرد؟ البته توی فیلم من به بازی

-         پاشا

-         لامیا

-         جمیل

به ترتیب بالاترین نمره ها رو میدم . کنعان هم بد بازی نمی کنه ولی مشکلش در استفاده از نگاهشه . بعضی وقتها عشق و تعجب توی نگاهش رو هدر میده  . البته گاهی اونقدر تیپ و هیکل و فیزیکش به چشم می آد که بازی اش رنگ می بازه .

بازی اون خانمی که دوست لامیا در زندانه ( آبجی سوزان) هم خیلی عالیه.

البته توی سریالهای ترکیه بازیهای توی سریال " برگریزان" (Yaprak Dokumu ) خیلی عالیه . به نظر من بهترین سریال از نظر بازیگری توی تمام دنیا است . گاهی موقع تماشای این سریال حس می کنم که بازیگر ها توی خونمون هستن و جلوی چشم من زندگی می کنند . واقعا زندگی می کنند ، خیلی کارشون بالاتر از بازیه . ( شاید این داستان رو هم ترجمه کنم ، داستان مال رشات نوری گون تکین است )

4-    چه مینالی ای زلف سیاه من!

این هم می آید و این هم  می گذرد ، گریه نکن

فریاد و آهت  رسید به آسمانها

این هم می آید و این هم  می گذرد ، گریه نکن

 

دور و بر هر گلی تیغ است و خار

حال بلبل از دست آن زار است زار

هر چه باشد پایان زمستان بهاراست بهار

این هم می آید و این هم  می گذرد ، گریه نکن

 

می دانم که هر دلی می رسد به رازش

ایوب رسید به مصر با صبرش

بره ای شدم و گریستم دنبال سرش

این هم می آید و این هم  می گذرد ، گریه نکن

آواز این شعر بسیار قدیمی از سزن اکسو است . همین الان داشتم گوشش می دادم و ترجمه اش کردم . کل مفهوم اینست : این نیز بگذرد

5-   چند روز پیش وبگردی می کردم و به وبلاگها سر میزدم ؛ می دونین فهمیدم که وبلاگ خوانهای ما بیشتر سراغ موضوعات با بار محتوایی و حتی تازگی کم بیشتر می روند ، مثلا وبلاگهایی که اس ام اس های تکراری و خنده دار می نویسن ، یا اونهایی که مطالب جنسی می نویسن ( گرچه بلاگفا زود حذفشون میکنه ) ، یا اونهایی که عکسهای ناجور یا جور واجور از دخترها و پسر ها در موقعیتهای نامناسب می ذارن { مثلا به من چه که یه خانمی بیچاره تو مهمونی اور دوز کرده و خیلی ببخشید شلوارش رو خیس کرده؟ یا آقای بی خبر از همه جایی که وجود موبایل رو فراموش کرده یه بار خواسته لبهای دوست دخترش ، خانمش یا حالا هرکس دیگه رو ببوسه ؟ یا عکس دختری توی یک مهمانی معمولی ؟ یا عکس عروس و داماد بیچاره ای در حال رقش در عروسی خودشون!  اینها عکسن یا آبروریزی دیگران ! گناه داره به خدا! خدا می دونه و بنده اش ! چرا بعضیها به خودشون اجازه می دن آبروی دیگران رو ببرن ؟ به نظر من این گناه خیلی بزرگتر  است از گناهی که کسی با بوسیدن یا هر کار دیگه ای که توی خفا انجام میده . خدا خطا پوش است ، ستار العیوب است ؛ واقعا حالم بد میشه از کسانی که این تصاویر رو پخش می کنن. خود این آدمها مگر پدر و مادر ندارند ، کسی صحنه های خصوصی زندگی اونها رو در اختیار دیگران قرار بده چه حالی می شن ؟ }

6-   یادم رفت بگم موبایلها هم توی مملکت ما استفاده بسیار رایجی دارند برای پخش این فیلمها : مثلا اون روز یکی از همکاران بی .... { اخه نمی دونم چی بگم بهش } ما یک فیلم داشت به بقیه نشون میداد از تجاوز سه تا مرد به یه دختر . حالا اصرار به اصرار به من که بیا ببین ! حالم بهم خورد از شنییدنش چه برسه به دیدن، شاید این واقعیت باشه ولی آخر که چی ؟ من تماشا کنم چه لذت یا ذلتی داره؟ یا پارسال چی بود اون فیلم دختره هنرپیشه بیچاره ؟ آخر به من چه از زندگی خصوصی اون ؟ اون هم ادمه ، هیچ کس دیگه غیر از اون یه همچین کاری نکرده؟ ! نمی دونین بعضی ها با چه لذتی از این چیزها حرف می زنند . خدای من به داد ما برس که افراد جامعه مان به جای مطالعه کردن ، کار کردن ، تفریح و رقص و ورزش و گوش دادن به موسیقی و رفتن به طبیعت یا صحبت با افراد خانواده و دوستانشون یه موبایل یا سی دی می گیرن دستشون و زندگی خصوصی دیگران رو زیر و رو می کنن .

7-   خیلی حرف زدم . ارادتمند همتون هستم . دارم ترجمه رو ادامه میدم به زودی یه آپ طولانی خواهیم داشت .راستی بعضی آدمهای ناشناس میان و یه حرفهای زشت که تو شان خودشونه تو قسمت نظرات می نویسن . من حذف می کنم این نظرات رو تا به همراهان خوب و با شخصیت خودم که اونجا میان تا نظری بدهند جسارتی نشه .

بعد از تحریر:

دوستان عزیز عکسهایی که اینجا می گذارم دنباله حرفهام هستند . همه اونها برای من نشون دهنده یک سری جمله اند . گاهی معرفی بازیگرهای مورد علاقه ام هستند ، گاهی نشون دهنده عشقند ، گاهی نشون دهنده اقتدار یک مرد . ولی در هر صورت یک پیامی از طرف من هستند به شما . راستی توی این قسمت خواننده و آهنگساز سریال هم بازی کرده بود

همون آقای کله کچل که با کنعان تمرین می کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 8:41  توسط سمیه س  | 

 

نگوئید چه ربطی دارد ، ولی واقعا ربط دارد ، ربط دارد که حالا سر ساعت دو چهل و شش دقیقه صبح روز سه شنبه نشسته ام و آهنگ " نمی توانم بروم " سزن آکسو را گوش می دهم و این شعرها را برای شما می نویسم و ترجمه می کنم، در حالیکه صبح ساعت نه کلاس دارم ، یعنی فقط چهار ساعت وقت برای خواب .

 

ربطش به روحی است که در جسم خودش آرام نمی گیرد ، بیشتر از این دنیا می خواهد زندگی کند ، بیشتر از این زمان کوتاه عمر . واقعا که به قول سزن " عمر ماجرائیست کوتاه و سخت " در مورد قسمت کوتاهش کاملا موافقم و در مورد قسمت سخت بودنش هم که حرفی نیست .

 

ربطش به کسی است که حتی نشستن را هم برای خود روا نمی بیند چون نمی تواند بنشیند ، انگار واقف است از اینکه تمامی الکترونها با سرعتی نزدیک به نور به دور پروتونها می چرخد ، بی ربط است ؟ اصلا هم ! تمامی وجود عاطل من پر است از سلول هایی که آنها هم پراند از اتمهایی که در آنها هم الکترونها هستند و باقی بقای شما! می چرخند و من چگونه بنشینم ! شاید اگر من هم نت میدانستم ، در دنیایی نبودم که موسیقی فقط در آن مطربی است و ته خطش فقط می شوی " علی سنتوری " من هم این احساسها را به قالب روح نواهای چرخان و لرزان می ریختم ، یا به کلماتی آتشین . که بود او که حرفهایش لبهای خودش را قبل از هر چیزی می سوزاند؟

 

Uyan sonsuz ruyalardan uyan

برخیز از خوابهای ابدی برخیز

çok geç artık çok geç

خیلی دیر است دیگر ، خیلی دیر

Dayan ruhum bu acıya dayan

صبر کن روحم بر این تلخی ، صبر کن

Çaresizim çok geç

چاره ای نیست ، صبر کن

Bir günüm daha geçer mi sensiz darma dağınım

یک روزم دیگر بی تو خواهد گذشت آیا ، درب و داغانم

Yapayalnızım

تک و تنهایم

Sığındığım liımandır bu aşk

بندر پناهگاهم است این عشق

 Nolur Kalbine bir bak ah ben oradayım

چه می شود ، قلبت را نگاه کن ، من آنجایم

Beklemekle diner mi sızım

با صبر کردن ، سوز قلبم باز می ایستد آیا؟

Sessizliginin yokmu ilaci

این بی صدایی دوایی دارد آیا ؟

Gün be gün kanar ken

آنگونه که هر روز و شب خونین است (دلم)

Aşk acısı savurur yıkar geçer zamanı

درد عشق خراب می کند و بر باد می دهد و می گذرد از زمان  

Uyan sonsuz ruyalardan uyan

برخیز از خوابهای ابدی برخیز

çok geç artık çok geç

خیلی دیر است دیگر ، خیلی دیر

Dayan ruhum bu acıya dayan

صبر کن روحم بر این تلخی ، صبر کن

Çaresizim çok geç

چاره ای نیست ، صبر کن

 

بعد از تحریر:

دیشب مسخره ترین جای سریال اونجا بود که لامیا خواست به بچه شیر بدهد به کنعان گفت پشت به او بکند . انگار اونو لخت ندیده .

جالبترینش هم آن موقع بود که بچه دست لامیا هی جیغ میزد کنعان که گرفتش آرام شد. فکر می کنم بچه خود بوراک حاکی باشد . آخر بچه او همین حدود ها باید باشد تازه به دنیا اومده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:27  توسط سمیه س  | 
از دستم عصبانی نشین !

باور کنین ترجمه عین داستان کمی طول داره اما این صحنه های عاشقانه رو کسی جز نویسنده به این زیبایی ننوشته . دیروز هم یکی از روزهای رکوردم بود ۱۴۹ هیت ! ممنون ازتون و از لطفتون .

کسایی که کتاب یا کل داستان رو خواستن باید بگم که داستان هنوز تموم نشده که کتاب شده باشه مگه اینکه اصل ترکی داستان رو بخواهین اونهم تهیه اش کمی مشکله کسی باید از اون طرف براتون بخره مثل من که برام از اونجا خریدن

آخر داستان رو هم به همه می گم البته شاید سریال اینطور تموم ننشه . به احتمال زیاد هم اینطور تموم نمیشه . من هم اینطور تمو مش نمی کنم.

کنعان انتحار می کنه!

این دیگه درست آخرین جمله کتاب بود . بقیه اش رو منتظر بمونین براتون مینویسم.

اینجا یه سری آدرس گذاشتم . عکسهای فوق العاده ای از سریال داره ، حتما ببینید:

http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f4.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f16.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f15.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f1.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f2.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f10.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f14.jpg

http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f۲.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f1۱.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f1۳.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f۳.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f۵.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f1۳.jpg
http://www.dudaktankalbe.tv/fotolar/b/f1۷.jpg

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:53  توسط سمیه س  |