تبليغاتX
از لبها تا قلب ( رمان اینترنتی)
یک رمان الهام گرفته شده از داستان ترکی استانبولی

خلاصه داستان تا کنون :

حسین کنعان گون ویولنیست و اهنگساز معروف ترک است که در اروپا تحصیل خود را به اتمام رسانده و برای گذراندن بقیه عمرش به ترکیه برگشته و در جزیره ای در کانال بسفور در فاصله ای یک ساعته از استانبول نزد دائی اش زندگیمی کند . در انجا با افراد جزیره که همگی و را قبل از آمدنش می شناسند آشنا می شود . جزیره جایی است که بیشتر افرادی از خانواده های بزرگ و ثروتمند در آن زندگی می کنند و جز مردم عادی که با ماهیگیری و کاشت باغهای انگور زندگی می گذرانند بقیه احتیاجی به کار ندارند . دائی کنعان صائب پاشا متشخص ترین فرد آنجا بعد از پرنس وفیق پاشا است که معمولا به عنوان شهردار آدا ( جزیره ) انتخاب می شود .

دختر وفیق پاشا (جاویدان ) که صاحب کارخانجات بزرگ فولاد در ترکیه است ، همان ابتدا با کنعان اشنا شده و دل به او می بازد . در زندگی کنعان چهار زن وجود دارند یکی جاویدان . دومی لیلا زن پسر دائی اش جمیل که قبلا عاشق کنعان بود و چون خانواده کنعان برخلاف دائی اش فقیر بودند ، نتوانسته بودند با هم ازدواج کنند . سومی نیمت بود که همسری به نام ویصل دارد . این زن از وقتی کنعان به آدا آمده سعی در نزدیک شدن به او دارد و بعدها پس از مرگ لیلا با جمیل پسر دائی کنعان رابطه برقرار می کند . و چهارمین زن دختر جوان هیجده ساله ای به نام لامیا است که پس از مرگ اعضای خانواده اش پیش یکی از اقوام دور پدرش که عمو می نامد زندگی می کند . لامیا عاشق کنعان است حتی قبل از دیدن او . او عاشق آهنگهای کنعان شد و تقدیر جوری رقم خورد که آندو به هم نزدیکتر شدند و روزی برحسب اتفاق و غریزه و البته عشق با هم خوابیدند . کنعان که نخواست زندگی اش را با دختر ساده ای مثل لامیا بگذراند با جاویدان ازدواج کرد . عموی لامیا و زن عمویش دیگر نمی خواستند لامیا نزد آنها بماند او را کتک زدند و بیرون انداختند و دائی کنعان (صائب پاشا) او را در خانه خود پذیرفت . شخصی به نام راسح در خانه پاشا مزاحم او می شد و شبی که می خواست به لامیا تجاوز کند ، جمیل با چاقویی او را کشت ولی لامیا قتل را به گردن گرفت و در زندان با دختری به نام مقبوله و خانمی به نام سوزان آشنا شد . لامیا بعدها فهمید که از کنعان حامله شده . زمانی که لامیا در زندان بود لیلا که می خواست جمیل گناه خود را برگردن بگیرد ، توسط جمیل و بطور ناخواسته از پله ها پرت شد و از دنیا رفت .حالا لامیا از زندان آزاد شده ولی چون نتوانست در خانه پاشا جایی که کنعان و زن راسح در انجا بودند زندگی کند از منزل پاشا فرار کرده و .....

 

نیم ساعتی می شد که جمیل برای گشتن در آدا بیرون رفته بود . البته نمی شد هم مطمئن شد که برای گردش بیرون رفته . این روزها حالش خیلی بهتر از حال مرد زن مرده ای بود که تا چند وقت پیش افسرده به نظر می رسید . پیش خودم فکر کردم که شاید معشوقه ای ، دوست دختری برای خود دست و پا کرده باشد . حوصله من هم در اتاق سر رفت و رو به دائی کردم و گفتم که می خواهم در اطراف آدا قدم بزنم . سرش را از روی روزنامه اش بلند کرد و گفت که او همانجا می ماند شاید خبری از لامیا بشود و کسی به تلفن خانه زنگ بزند ، یادش نرفت که ذکر بدهد چقدر به این خاطر باید از کارهای حزبی اش عقب بماند !

همیشه فکر می کردم که آیا کارهای حزبی دائی ام واقعیت دارند یا نه ؟ او که هر کار می کرد در هر صورت شهردار یک جزیره کوچک می شدو مقامش نه از این بالاتر می رفت و نه پائین تر ، پس چه سعیی لازم داشت ؟ کتم را از روی مبل برداشتم و همچنان که راه می رفتم پوشیدم . از در حیاط که بیرون رفتم مستقیما به سمت ساحل چشم دوختم و در همان سراشیبی به راه افتادم . از روی هر سنگ فرشی که عبور می کردم ، او از نظرم می گذشت و شبهایی که با هم ف دست در دست هم ، بازوی به بازوی هم از این سراشیبی ها و سربالایی ها راه خودمان را ادامه می دادیم و تا کنار کرک چاملار و مزار شهیدان را می رفتیم و گاه در آب ساحل پاهایمان را می شستیم و گاه بر روی نئنوهای بسته بین درختان کنار هم می آرمیدیم . حالا او کجاست . نمی خواستم و نمی توانستم لحظه ای فراموشش کنم .دقایقی کنار ساحل راه رفتم و به افقهای دور خیره شدم . احتمالا که دیگر در ادا نبود و به ان سوی دریا رفته بود . استانبول از دور هم بسیار بزرگ دیده می شد ولی شلوغی اش از اینجا پیدا نبود . فکر کردم که او تنها ممکن است کجا در آن شهر باشد .خواستم وارد رستورانی شوم و خودم را به چیز دیگری سرگرم کنم ، یا قایقی بگیرم و کمی در دریا پیش بروم ولی دیدم که بی فایده است . به دائی ام زنگ زدم و از او در مورد اینکه خبری از لامیا گرفته است یا نه پرس و جو کردم . دوستش هم نتوانسته بود کاری بکند . حتی شماره رئیس زندان را به دائی داده بود و پاشا مستقیما با او حرف زده بود ولی رئیس زندان گفته بود که این برخلاف قوانین است و دست رد به سینه اش زده بود . دائی با چند دوست دیگر تماس گرفته بود ولی هنوزخبری از آنها نشده بود . دائی پیشنهاد کرد که از جاویدان کمک بخواهیم، واقعیتش این بود که جاویدان دوستان و آشنایان بسیاری داشت که تقریبا هر کاری از دستشان بر می آمد . البته دائی فکر نمی کرد که من چنین کاری بکنم و از جاویدان چنین چیزی را بخواهم . ولی بعد از انکه گوشی را قطع کرد پیش خودم فکر کردم که شاید این تنها راه پیدا کردم لامیا باشد و من هرکاری که لازم بود برای پیدا کردن او می کردم.

اول کمی تردید کردم ، گوشی همراه را به دست گرفتم و در لیست اسامی به دنبال جاویدان گشتم ف لحظه ای انگشتم روی دکمه تماس خشک شد ، اما فهمیدم که دیگر جای تردید نیست . پس شماره را گرفتم ، از آن سوی خط جاویدان گفت :

-          عزیزم ، سلام ....

-          سلام جانم .... خوبی ؟

صدای جاویدان خیلی شاد و معلوم که از اینکه با او تماس گرفته ام خیلی خوشحال است . شاید فکر نمی کرد که یاد او بیفتم . چون معمولا وقتی برای استراحت به آدا می آمدم ترجیح می دادم ارتباطم را کاملا با استانبول و هرچه در آن است ببرم ولی خوب حالا دیگر فرق می کرد . با شیرینی جواب داد :

-          خوبم عزیزم .... تو خوبی؟ توانستی کمی استراحت کنی ؟ هوای ادا خوب است نه ؟

-          حال من هم خیلی خوب است .... کنار ساحل هستم و هوا هم عالی است .... جایت خالی !

-          مرا به هوس نینداز .... اینطوری تا عصری به آنجا می آیم !

-          خوب بیا ! خوب هم هست ....

-          کارهایم خیلی زیاد است عزیزم . پاشا و بقیه خوب هستند ؟

دیگر نمی دانستم چطور باید صحبت را طولانی کنم . شاید خیلی به او برمیخورد که مقصود اصلی ام را به او می گفتم ، تمام جسارتم را یکجا جمع کردم و با لحنی لاقید گفتم :

-          دائی ام کمی نگران است ....

-          چرا؟! بیمار است ؟

-          نه ! ولی مشکلی پیش آمده ...

-          چه شده ؟

-          لامیا.... لامیا امروز صبح از خانه رفته و نمی دانیم به کجا .

با شنیدن این جمله حس کردم که لحن جاویدان کمی سرد شد ، با ادب تمام پرسید :

-          چرا رفته؟  شاید در اطراف آدا گردش می کند و برای ظهر بر خواهد گشت !

-     نه .... چون نامه ای گذاشته کهبرای همیشه می رود ... دائی را هم که می شناسی ، خیلی نگرانش است ... البته بیشتر برای اینکه مردم نگویند پاشا نتوانست دختری را در خانه اش نگه دارد ... خوب نسبت به او حس مسئولیت دارد .

-          فقط دائی ات نگران است ؟

آب دهانم را غورت دادم . نمی دانم چرا جاویدان اینقدر نسبت به لامیا حساس است . در هر صورت گفتم :

-          بله ... خیلی نگران است ...

-          خوب چه کمکی از من بر می آید ؟

-     خوب .... دائی حدس می زند که شاید پهلوی دوستش رفته باشد ، همان که در زندان با او آشنا شده بود. هر کاری کرده نتوانسته آدرس او را از زندان بگیرد .... خواهش کرد که تو با آشناهایت تماس بگیری .... شاید بتوانی ردی از این دختر پیدا کنی .

جاویدان مکثی کرد و پرسید :

-          اسمش چه بود می دانی ؟

-          بله ... مقبوله کارتال .

-          خوب باشد .... ببینم چه می شود کرد . تا ظهر به شما خبر می دهم .

-          خیلی ممنونم .... جاویدان ؟

-          جانم...

-          ببخشید که به تو زحمت می دهم.

-          چیزی نیست عزیزم .... کار دیگری نداری ؟ به شرکت رسیدم.

-          نه عزیزم .... فقط مراقب خودت باش

-          تو هم همینطور .

مطمئن بودم که جاویدان از درخواستی که کردم ناراحت شده . حتی از اینکه من به فکر این دختر باشم ناراحت می شود ولی چه می شود کرد چاره ای جز این نبود . دستها را در جیبم گذاشتم واز مسیری که  آمده بودم ، برگشتم . می خواستم برای ناهار در خانه باشم . شاید اتفاق خاصی افتاده باشد ، یا خبری به دائی ام برسد .

موقعی که به خانه رسیدم ساعت یک و نیم بود و ماجده داشت لوازم ناهار را روی میز اتاق غذا خوری می چید. با سر به دائی و جمیل که روی مبلی لم داده بود سلام کردم و سریعا در مورد لامیا پرسیدم . هنوز خبری نشده بود . هر سه مان بیکار و بی حوصله روی صندلیهایمان نشسته بودیم . حتی در طول ناهار هم با هم حرفی نزدیم و بعد از ان هم تا عصر همانطور بی حرکت و لاقید نشستیم . تنها چیزی که به ما حرکتی می داد ، صدای گهگاه زنگ  در خانه یا گوشی تلفن بود . عصرهنگام سعی کردم دستی به ویولن ببرم شاید نتی چند بنویسم ولی بی فایده بود و همان تک نتهای قبلی را دوباره و دوباره نواختم . دائی با صبر و گاهی با شادی نگاهم می کر و از نگاهش می شد فهمید که دوست دارد این نتها به جایی ختم شوند و آهنگ تمام شود ، اما دریغ از یک نت که برای افزودن به انها به ذهنم برسد ، نزدیک ساعت هفت بود که فریاد جمیل بر آمد :

-          مارا از شنیدن این نتها تکراری معاف بدارید ، حسین کنعان بیگ عزیز !

دائی ام چشم غره ای به او رفت :

-          چه می گویی پسر ؟ بگذار بزند .

-     بابا از دو ساعت پیش تا به حال همان چند تکه را می زند و به هیچ جا هم نمی رسد . دیگر مغزم تاب نمی آورد ... بنشین تو را به خدا بنشین .... هیچ روزی این همه حوصله ام سر نرفته بود .

دست از نواختن کشیدم و ارشه را داخل جعبه گذاشتم . دائی ام با لحنی محجوب گفت :

-          پسرم تو از دست این بچه ناراحت نشو.... به کارت ادامه بده !

-          نه دائی جان .... اینبار را راست می گوید ، انگار امروز قرار نیست دنباله ای برای این نتها بیاید .

ویولن را با آرامی و دقت داخل جعبه اش گذاشتم و سمت جعبه سیگارم حرکت کردم که در ان حین صدای گوشی همراهم را شنیدم . برگشتم و انرا از کنار جعبه ویولنم برداشتم ف شماره جاویدان بود ، لبخندی زده و رو به دائی گفتم :

-          جاویدان است .

-          اوه خدا را شکر بردار پسرم ! شاید خبری از این دختر گرفته .

سرم را به نشانه موافقت تکان داده و دکمه گوشی را فشردم :

-          سلام عزیزم .

صدای جاویدان از آن سوی خط با شادی مضاعفی می آمد . انتظار نداشتم این همه خوشحال باشد . طبیعتا اولین چیزی که پرسیدم ، آدرس بود . ولی او گفت که تا چند دقیقه دیگر به آدا می رسد و می خواهد همدیگر را ببینیم . صحبتمان خیلی کوتاه بود . به همین خاطر دائی با نگرانی پرسید :

-          آدرس دختر را گیر نیاورده ....

-          نمی دانم دائی .

-          چرا ؟ مگر ازش نپرسیدی ؟

-          چرا ! ولی گفت که چند دقیقه دیگر به آدا می رسد .... چیز دیگری نگفت . من می روم پیشوازش .

-          ای وای .... خوب پسر زودتر بگو .... ماجده .... ماجده .... خدا کند شام درست و حسابی پخته باشد .... پرنسس جاویدان....

جمیل با بی حوصلگی سر از روزنامه ای که دستش بود برگرفت و گفت :

-          بابا اینقدر هل نشو .... جاویدان اولین بارش نیست که اینجا می آید .

-          بله دائی جان .... شاید اینجا نیامدیم و مستقیما به عمارت مراسم رفتیم .

-          چه می گویی پسر ؟ اول باید بیائید اینجا ! آدرس را خواسته ام ...

-          اوه ... چشم !

-          شام باید اینجا باشید .... نبینم پرنسس را گرسنه وخسته برده ای عمارت ، می کشمت . اول...

به سمت در راه افتادم و دائی همچنان از پشت سرم فریاد  می زد و سفارش می کرد که حتما با جاویدان برای شما مهمانش باشیم .خوشبختانه کالسکه ای دم در بود . به محض نشستن روی صندلی گفتم :

-          کنار ساحل لطفا!

نمی دانم چه باعث می شد آنهمه عجله کنم . رسیدن به ساحل قبل از جاویدان برای اینکه آنجا معطل و ناراحت نشود ، یا گرفتن ادرسی که از صبح منتظرش بودیم . البته هنوز نمی دانستم آدرس را گیر آورده یا نه . اما نه ! حتما گیر اورده ولی خیلی جالب است که بخاطر دادن ان ادرس تا اینجا امده است . پیش خودم به این فکر می کردم که بهتر است خودم به دنبال لامیا برای برگرداندنش به آدا بروم بهتر است . می دانستم که وجود گولای و زحمت برای دائی بهانه ای است و دلیل اصلی رفتن لامیا از آدا وجود من و نزدیک بودن به من ست . می دانستم که دیگر نمی خواهد مرا ببیند ولی برای چه ؟ یعنی دیگر دوستم نداشت ؟ بی معنی است ف من هنوز هم دوستش داشتم . در موقعی که نباید ، هنوز هم دوستش داشتم . با این افکار به کنار ساحل رسیدیم . نوری از یک قایق شخصی که در این گرگ و میش می توانستم تشخیص بدهم قایق جاویدان است ، در یک کیلومتری دیده می شد . چند دقیقه دیگر می رسید . به کالسکه ران گفتم که همانجا منتظر بماند و خودم به اسکله رفتم و دستم را برای جاویدان که از پله های قایق می خواست پائین بیاید دراز کردم و به محض رسیدنش به روی اسکله لبهایش را بوسیدم :

-          عزیزم چرا زودتر نگفتی که می آیی؟

-          خوب اخر یکباره تصمیم گرفتم که بیایم .

-          برویم سمت کالسکه !

-          نه! .... نمی خواهم ..... می گویم که می شود تا عمارت پیاده برویم ؟

-          البته که می شود .... ولی دائی تاکید کرده که برای شام مهمانش باشیم .

-          باشد ولی زود بلند شویم . می شود؟ باید چیزی به تو بگویم .... بهتر است تنها باشیم .

-          حتما! خوب دائی می خواهد ادرس لامیا را داشته باشد .... در هر صورت من هم می توانم ادرس را به او بدهم .

صورت جاویدان یخ کرد و لبخندش خشکید . ادامه دادم :

-          لازم نبود این همه راه را زحمت بکشی و برای دادن ادرس به اینجا بیایی .... پشت تلفن هم می توانستی بگویی .

-          حرفهای با تو داشتم .... نمی شد پشت تلفن گفت .

این حرف را زد و لبخندش را تجدید کرد . سمت کالسکه رفتم و کرایه اش را حساب کردم و بازو به بازوی هم راه افتادیم . مسیر مان سربالایی بود و جاویدان تا رسیدن به در عمرت نفس نفس می زد . کارهایش را و برنامه هایش و ماموریتهایش را براییم توضیح می داد و پشت سر هم از چیزهایی حرف می زد که بیشترشان را نمی شنیدم . منتظر بودم که به خانه برسیم و آدرس را بگیرم . از صبح تا به حال چیزی جز این در مغزم نمی چرخید. شام در هیاهوی صحبتهای دائی و جاویدان که از کارهایشان برای هم توضیح می دادند صرف شد . انگار این لحظات برای من و جمیل هردو به یک اندازه کسل کننده بود . من انتظار چیزی را داشتم که انگار قرار بود بعد از شام به دستمان برسد و جمیل هم که کلا از کار خوشش نمی امد .

بعد از شام در نشیمن قهوه مان را خوردیم و همان حین بود که دائی صحبت را به جایی کشید که من می خواستم :

-     جاویدان عزیز از صبح تا به حال خیلی باعث زحمتتان شده ام ..... حتما پیدا کردن ادرس ان دختر خیلی وقتتان را گرفته ... من که از صبح به هر جا که زنگ زدم و با هرکه تما گرفتم نتوانستم آدرسش را گیر بیاورم ... ولی فکر کنم شما توانسته اید .

جاویدان با غروری بیش از حد و با رخی ترش کرده از بالا نگاهی به من و دائی انداخت و گفت :

-          نه ... زحمت زیادی نداشت ... به منشی ام سپردم و او قضیه را حل کرد .

این طرز حرف زدنش خیلی به دائی ام برخورد و لب و لوچه اش برای لحظاتی آویخته شد ولی در هر صورت خود را به نفهمیدن منظور مغرور جاویدان زد و لبخندی به لب آورد و گفت :

-          خوب پس با خود اوردیدش ؟

-          بله ...

جاویدان این را گفت و در کیفش را باز کرد و کاغذی از آن بیرون آورد . خواستم من برگه را از دستش بگیرم و به دائی ام که پهلوی من روی مبل یکنفره اش نشسته بود بدهم ولی او کمی خود را جلو کشید و کاغذ را مستقیما به دائی داد . هرچه سعی کردم که در این حین آدرس را ببینم نتوانستم . متوجه شدم که جاویدان نمی خواست من آدرس راببینم . جمیل به یکباره وارد اتاق شد . دائی ام شروع کرد :

-          کجا بودی پسر .... قهوه ات یخ کرد .

جمیل با لاقیدی دست در جیبش گذاشته بود و همچنان که سر پا بود به صدای بلندی گفت :

-          ماجده ... قهوه دیگری برای من بیاور ....

و همچنان که می نشست ادامه داد : " با دوستی صحبت می کردم "

این را گفت و پوزخندی به من زد . اخمهایم را در هم کشیدم و به سرعت رو به دائی گفتم :

-          من و جاویدان با اجازه تان به عمارت مراسم می رویم .

قبل از دائی جمیل یکهو گفت :

-          بفرمائید ... اجازه با خودتان است .... هرچه لازم داشته باشید بفرمائید تا به ماجده بگویم .

دائی ام با عصبانیت به او که به جایش حرف زده بود نگاه کرد و بعد رو به ما گفت :

- بفرمائید .... حتما جاویدان جان هم خسته هستند .

از جا بلند شدیم و در حالیکه دائی و جمیل تا در سالن بدرقه مان می کردند به سمت عمارت مراسم به راه افتادیم. دو دقیقه بیشتر راه نبود . به آنجا که رسیدیم ،در عمارت را باز کردم و پله ها را تا اتاق خواب من بالا رفتیم. در اتاق را باز کرده و چراغها را روشن کردم و چرخی در اتاق زدم . جاویدان مستقیما سمت مبلها رفت و روی یکی از آنها نشست . دستم را روی لبه تخت فلزی کشیدم و سمت میز روبروی آئینه رفتم . دو گیلاس و شیشه ای شراب برداشتم و نزد جاویدان امده و روی مبلی روبروی او نشستم . در شیشه را باز کردم و گیلاسم را پر کردم . خواستم گیلاس جاویدان را هم پر کنم ولی او دستش را روی گیلاس گرفت و گفت :

-          نه ! برای من نریز .

با تعجب نگاهش کردم . تا به حال هیچ وقت دستم را رد نکرده بود . ولی در هر حال  اصرار نکردم . گیلاسم را برگرفتم و به مبل تکیه زدم و مستقیما در چشمان جاویدان خیره شدم . خطوط چهره اش را به دقت وارسی کردم . خوشحالی خاصی را می توانستم در صورتش ببینم . ولی به آن فکر نمی کردم . بیشتر منتظر چیزی بودم که از او خواسته بودم . فکر کنم این حالتم را حس کرد چون چهره اش رفته رفته آرامتر شد و کم کم همان حالت بی حس همیشگی را به خود گرفت ، منتظر بودم حرفی بزند و شاید او هم منتظر بود تا من سر حرف را باز کنم . لحظه ای حس کردم که کلیدی در در ورودی عمارت افتاد و چرخید . با تعجب به جاویدان نگاه کردم و او هم متعجبتر مرا نگریست . جرعه ای از شرابم را غورت دادم . همسرم به آرامی پرسید :

-          منتظر کسی بودی ؟

سرم را تکان داده و لبهایم را کمی جمع کردم و گفتم :

-          نه! شاید دائی چیزی  فرستاده .

لبهای جاویدان به لبخند باز شد و گفت:

-          شاید اینطور باشد ...  

صدایی از طبقه  پائین به گوشمان رسید . صدایی زنانه که نفس زنان و به بلندی می گفت :

-          عزیزم .... عزیزم .... کجایی ؟

و دوباره ادامه می داد " عزیزم ..." . با تعجب و گیجی به هم نگاه می کردیم .... یعنی که بود ؟ با چ کسی کار داشت ؟ چه کسی را با این لحن خطاب می کرد . حال من از جاویدان هم بدتر بود . انگار شراب به جای معده ام به مغزم هجوم اورده بود و سرم داغ کرده بود . این کدام بی مناسبتی است که وارد اینجا شده ؟ کسی جز من و دائی کلید اینجا را ندارد ولی حالا می دیدم که زنی با کلید خودش وارد شده و انگار به دنبال من می گردد. آخر کسی جز من در این خانه نمی ماند . جاویدان گیج بود انگار هنوز افکارش جمع و جور نشده بود . صدا نزدیکتر می شد و دقیقا و مستقیما به سمت اتاق خواب داشت می آمد . ضربان قلبم تندتر شده بود .حس می کردم به جای سینه ام در گلویم می کوبد . سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم ولی امکان نداشت صدای زن نزدیکتر می شد و من حدسی مبهم زدم که این صدای نیمت باشد .... یعنی ؟!

جواب همه تردیدهایم را وقتی گرفتم که نیمت در اتاق را باز کرد و جیغ کوتاهی کشید . انگار انتظار داشت آنجا کس دیگری را ببیند . بادیدن ما بسیار خجل شد . جاویدان به یکباره از روی مبل بلند شد و روبه من شروع کرد به صحبت کردن :

-          این چه معنی می دهد کنعان ؟ این زن اینجا چکار می کند ؟

گیج شده بودم ، نگاهم بین بپن نیمت و جاویدان رفت و آمد می کرد . نیمت نیز هنوز نتوانسته بود خود را جمع و جور کند . اولین فکری که به ذهن جاویدان رسیده بود و البته خیلی هم غیر محتمل نبود این بود که نیمت به خاطر من به آنجا امده . سرو وضع نیمت وضعیت را بدتر می کرد . دکمه های بارانی اش را باز کرده و به طرز لاقیدی وارد شده بود . نمی دانستم چه بگویم :

-          نمی دانم .... نمی دانم ، عزیزم ...

جاویدان به سرعت کیفش را برداشت و با عصبانیت به سمت در حرکت کرد :

-          حالم از شما و کارهایتان بهم می خورد ...

نیمت جلویش را گرفت و گفت :

-          من .... من نمی دانستم شما اینجا هستید ...

-          بهتر شده ... خوب شد که فهمیدم .

از در بیرون رفت . انگار خشکم زده بود . به خودم آمدم و دنبال زنم دویدم . رو به نیمت با عصبانیت گفتم:

-          تو اینجا چه غلطی می کنی ؟ برای چه امده ای ؟

-          من .... من فکر نمی کردم شما اینجا باشید ... جمیل با من تماس گرفت ...

بقیه حرفهایش را نشنیدم . دویدم و جلوی در بازوی جاویدان را گرفتم :

-          عزیزم ... نرو ... به حرفهایم گوش کن

-     چه چیزی را گوش کنم .... با چشم خودم دیدم .... بگو برای چه اینهمه به این آدا می آیی ... برای رابطه با این زن .... دلم برایت می سوزد کنعان .... خیلی بی ذوق هستی .... از زنان بی دست و پایی مثل نیمت خوشت می آید .... تو اینها را برای خود لایق می بینی ؟ .... اول لامیا .... حالا نیمت .... دلم برایت می سوزد ...

-          چه می گویی ؟ نمی دانم برای چه اینجا آمده .... باور کن نمی دانم ...

-          من احمق نیستم کنعان ...

-          کجا می روی ؟

در حالیکه بازویش را بزور از دستانم بیرون می کشید گفت :

-          مگر برایت فرقی می کند ... خواهش می کنم دنبالم نیا کنعان .... واقعا در مورد زندگی با تو اشتباه می کردم .

خودش را از میان دستانم بیرون کشید و رفت . نمی دانستم چه باید بکنم . فقط با نفرت به نیمت که از در عمارت بیرون می آمد نگاه کردم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:46  توسط سمیه س  | 

گفتم به دختر و زنها پس مردها اگر نخوان می تونن نخوونن . می تونن نباشن . می تونن لرزش این دستها رو که با شدت و سر عت بر دکمه های کی برد می کوبه نبینن . حس و حال باربارا دی آنجلس را می فههم وقتی می گه بعضی وقتها از شنیدن حرفهای زنها می خوام سرم روبه دیوار بکوبم یعنی چه ؟

 Lagan lagan lagan lagan lagan lagdihe tomse meri lagan lagi

 ببخشید اگر بعضی جاها از دستم در می ره و به زبانهای عجیب و غریب حرف می زنم، اما اگر حالم رو بفهمید ؟ بهم حتما حق می دهید . مهتاب .... مهتاب .... مهتاب .... تو مرا به این روز انداختی . تو به یادم اوردی که بزنم این حرفها رو که توی دلم تلنبار شده . اینها مهمترین حرفهای من هستند از روزی که شروع به نوشتن این وبلاگ کردم . مطمئنم اگر همه ایران بدونن که این حرفها رو نوشتم می خووننشون . اینها حرفهای من نیست حرفهای گره شده توی گلوی همه زنان و دختران مملکت منه . حرفهای قلبهای شکسته و دختران انتظاری است که نمی دانند به چه جرمی در عوض عشقی که می دهند ، خیانت درو می کنند ، ترک می شوند .... تنها می مانند . "بای ذنب قتلت "

بگذارید با یه داستان بهتون بگم منظورم چیه . روزی از روزها زیر سقف همون آسمونی که شما هم هستین من هم هستم ، دختری بود .... نه دخترهایی بودند .... زنهای جوانی بودند .... به غایت زیبا .... پاک مثل مریم . ولی یک اشکالی داشتند . آنها کور نبودند . می دیدند .... بینا بودند .... دانا بودند .... عاقل بودند ..... می توانستند کار کنند .... می توانستند به مدرسه بروند .... می توانستند درس بخوانند و موفق شوند .... می توانستند کنکور بدهند و از همه جلو بزنند . ولی آنها باز یک عیب دیگر داشتند .... انها حقی نداشتند .... زیر اسمانی که شما هستید و من هم هستم این فرشتگان بی بال حقی نداشتند .... حق انتخاب کسی برای بودن با او ... حق وصل شدن به کسی و حق جدا شدن از کسی .

این فرشته ها بزرگ می شدند و نمی دانستند که هم پای آنها ابلیس هم رشد می کند و به یاران خودش اضافه می کند . می دانم که می دانید ابلیس چیست ؟ این قصه هزار بار تکرار شده ... از زبان سنگهای دیوار ها ، از لای پرده های اتاقهای دخترانی که شبها با گریه سر بر بالین می گذارند و روزها با افسردگی از خواب بیدار می شوند . بس کنید .... بس کنید

می گویید دیوانه شده ام ؟ آری دیوانه شده ام . وقتی حرفهای آشنای مهتاب را خواندم که از زبان دوستانم تا به حال مکرر شنیده ام و برخی را با وجودم حس کرده ام دیوانه شده ام .

فرشته های من بزرگ شدند و نفهمیدند که وقتی بزرگ می شوند ناچار یکبار باید عاشق شوند و..... خوب عاشق شدند . عاشق مردی ... پسری ... نمی دانم به این مخلوقات خدا چه می گویید ... اما من دیگر طینتشان را خوب شناخته ام ... البته در زیر همین سقفی که شما هم هستید و من هم هستم ..... زیر بقیه سقفها ؟ نمی دانم ؟ این مردها همین اند .... اینهایی که زیر این سقفند همینند .... می گوئید چگونه ؟ بگذارید از جملات خود مهتاب استفاده کنم و بعد ببینید چه هستند . به من حق می دهید که انها را مخلوقات بنمامم نه انسان .... ابلیس بخوانم نه مرد !

1-     به خود جذب می کنند  ....

خوب اولین نقشه شان این است ..... شما را به خود جذب می کنند .... با حرفی .... با شعری .... با صدای قشنگی .... با چشمکی .... با چتی .... با " دوستت دارم " ای  ..... شما را به خدا شیطان هم این چنین نمی کند ؟

2-     استفاده شان را می کنند ....

این مدت بستگی به تحملشان دارد .... والبته نوع استفاده هم متفاوت است ... از دست زدن ساده گرفته تا بوسه ای و قراری در خیابان ( آخر دلشان نمی آید بیش از این برایتان خرج کنند ).... تا س*س ( نگران نباشید کاری نمی کنند که دیگر به راحتی نتوانید با دیگری ازدواج کنید ، کارشان را بلدند .... نمی خواهند مسئولیتی بر گردنشان باشید ... نمی خواهند ........) می فهمید که؟ خوب نمی خواهند باهاتون ازدواج کنند ... این را از روز اول می دانید .... چون کاملا گستاخانه گفته اند که " ما فقط دوستیم " .... " زن و شوهر که نیستیم " .... " مسئولیتی در قبال هم نداریم " ........ خداااااااااااااااااااااااااا ! وقتی که دوستی برایم دوباره و دوباره این حرفها را تکرار می کند فقط یک چیز به او می گویم " برو و به اون مردکه احمق زنگ بزن و بگو من ....فاحشه ....نیستم ... دنبال کس دیگری برای این بازی های خودت بگرد .... توی خیابونا پره "

همه مان می دانیم که حرفم واقعی است .

3-     بهانه جوئی ها ....

دیگر گیر افتاده اید .... دیگر در دام شیطان گیر افتاده اید . می دانم عزیزم ... میدانم که این استفاده های آنها هیچ لذتی برایتان ندارد .... حتی اگر بدترین دختر هم باشید .... حتی....... شما فقط بنده محبتید . آخر مگر یک فرشته چه گناهی دارد؟

خوب می بینم که دیر به تلفنایتان جواب می دهد .... گوشی را خاموش می کند .... " مشترک مورد نظر در دسترس نیست "..... " شماره مورد نظر در شبکه موجود می باشد " و بهانه هم این است : " سر کار بودم " " سرم شلوغ بود " " مامانم باهام بود " " نمی دونم چرا انتن نمی داده "

اما من به شما می گویم قضیه چیست ؟ از دستتان خسته شده اند . می گوئید به این زودی ؟ می گویم بله ! برای یک مرد 48 ساعت یعنی یک عمر ! می فهمید یعنی چه ؟ تا وقتی نتوانسته به تو به هیچ وجهی دست پیدا کند ، برده است ، بنده است ، ولی وقتی یه کم به او رودادی دیگر هیچ ..... تمام شد . سیر شد .... باید به دنبال شکار دیگری بگردد . تا به حال هیچ فکر کرده اید چرا گلف و شکار بازی های مردانه اند ؟ به این فکر کرده اید چرا از بیلیارد خوششان می اید ؟ چون بعد از شکار دیگر به قربانی فکر نمی کنند ... مقصود کشتن بود ... مقصود انداختن توپ در سوراخ است ... بعد از آن چه برسر توپ می اید برایشان مهم نیست .

تازه پرویانه می گویند : " من فقط یکبار توی عمرم عاشق شدم ... توی هفده سالگی ام ... دختره دوستم نداشت و من از اون موقع تو اتیش این عشق می سوزم " و شما بدتر از او می سوزید .

یک توصیه دارم هیچوقت این عشق قدیمی را باور نکنید ... دروغ است ... همه شان در گذشته ای که شما نمی دانید کی است و او را نمی شناختید کسی را که شما نمی شناسید و هیچ وقت نخواهید شناخت را دوست داشته اند و بعد از آن درهای قلبشان رابسته اند

گلهای من به شما یک چیز بگویم " شیطان قلب ندارد .... آنها قلبی ندارند که عاشق شوند .... یا بخواهند یا بتوانند عاشق شوند ...." شیطان شهوت می فهمد و هوس .

با چند تا از این مخلوقات اتفاقی در جلسه پرسش و پاسخی بودیم . جایی که به من در شناختن آنها خیلی کمک کرد . خوبیش این بود که نمی توانستم در بحثها شرکت کنم ، اخر منشی جلسه بودم و فقط باید می نوشتم وگرنه جوری حرف می زدم که می کشتندم ! خوب یکی شان می گفت : " شماره دخترانی که با آنها رابطه داشته از دستش در رفته و همه را فقط با یک جمله از خود دور می کرده ( قلب من متعلق به یک دختر است و او را هم در یک تصادف از دست داده ام ) ..... حرفی که دروغی بیش نبوده "

یکبار یکی از این شیطانها در مصاحبه ای به من و همکارم گفت : " اخه کی برا خاطر یه لیوان شیر می ره گاو می خره ! " می فهمید که .... ترجمه کنم ؟ " کی به خاطر یه بار س*س میره زن میگیره "

بله .... اینها این طور فکر می کنند .( از این قبیل حرفهای ناب زیاد بلدم ، یه وقتی سر فرصت باهم در میون می ذاریم ان شالله)

4-     اتمام رابطه .....

می گوئید مگر می شود به این راحتی یک رابطه را بهم زد . جوابم این است " بله ! راحتتر از این هم می شود " .... دیگر سر سنگین می شود .... جواب برخی تلفنهایتان را اصلا نمی دهد ... بقیه را هم به مسخره بازی تمام می کند و می مانید چه بگوئید ؟ بگوئید عاشقش هستید؟ می خواهید با او ازدواج کیند ؟

خوب نمی توانید چون از اول به شما گفته که " ما فقط دوستیم " به شما قولی نداده .... مسئولیتی نپذیرفته .... می دانید چرا ؟ به یک دلیل ساده .... عاشق شما نشده .... رو راست تر باشم حتی دوستتان نداشته ....  عاشقها مسئولیت درقابل هم دارند ... مسئولیت با سی چهل تا امضا که توی دفترخانه می زنیم هم بوجود نمی آید . فقط با عشق بوجود می اید و می دانیم که برای عشق هم دل لازم است و چند خط بالاتر گفتم که ابلیس دل ندارد .( این مثل منطق جبری روشن است نه؟)

خوب حالا شما ماندید و.....

5-     مرگ فرشته ....

فرشته مرد . جمله دیگری نیست . فکر می کنیم زنده است اما مرده . توضیح دیگری ندارد .فقط به جرم دوست داشتن . تازه فکر می کند که طرفش ادم عاقل و منطقی بوده ... ولی به شما بگویم ابلیس منطق ندارد ، مکر دارد .

و من متنفرم از ابلیس . و خدایم هم متنفر است .

این مقاله را ضد مرد یا فمینیست ننامید ... حرف من به شیاطین بود .... آیا این شیاطین مرد هستند ؟ نه ! اگر لخت شوند خیلی به مردها شبیهند اما مرد نیستند .

تا رسول الله مرد است ....تا علی مرد است .... تا عیسی مسیح مرد است .... تا امام حسین مرد است .... اینها نیستند .... اینها فقط فرزندان و سپاهین ابلیسند .

6-........... به سر ابلیسها چه می آید؟

یکروزی در همین روزهای با دختر ساده و از همه جا بی خبری که مادرشان برایشان انتخاب کرده ازدواج می کنند . یک ماه اول را با زنشان می گذرانند و بعد به سر کار قبلی خود بر می گردند چون توبه گرگ مرگ است ... انها تا ابد تا روز مرگشان زنبارگی می کنند .... این بایر با بهانه های تازه تر " به زودی زنم را طلاق می دم و.... "

البته می دانیم که اینها هم .... مکر شیطانند ....

 

مهتاب جان ! گلکم ... ماه من . تو فرشته ای .... فرشته ای که هنوز اسیر شیطان هستی ! خود را از دست او آزاد کن .... این فقط دست توست . حتی اگر تمام دنیا یکجا جمع شوند تو نمی توانی با او زندگی کنی و با او باشی ، چون عدل الهی نمی خواهد فرشته ای برای همیشه در دستان شیطان اسیر باشد .

 

زنان خوب سرزمین من ، در مقابل همه تان ، همه مادران و دختران و زنان پاک ، سر تعظیم فرود می اورم و به همه تان درود می فرستم .

 

 

خوب مطلب امروز خیلی آبکی شد برای تعادل قسمتی از مصاحبه با سلمان خان رو که حالت لطیفه داره براتون ترجمه کردم :

خبرنگار : به نظر می رسه که از نه سال پیش تا به حال بالغتر شده اید ؟

سالو : از وقتی به دنیا اومدم بالغ بودم .

خبرنگار : قرار است به این زودی ها ازدواج کنید ؟

سالو : بدون خواست خداوند حتی برگی بر سر شاخه نمی تونه حرکت کنه . وقتی زمان ازدواج من برسه ، ازدواج می کنم .

و ادامه می ده " بگذارید بچه های شما بزرگ شوند و ازدواج کنند ، بعدش من هم ازدواج می کنم"

 

دوستت دارم ، اقای مجرد!

این را حتما ببینید!

http://www.youtube.com/watch?v=0eTfiWLJMSA

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:27  توسط سمیه س  | 
سلام دوستای گل

ماه رمضونتون مبارک . واقعا از تشنگی دارم می میرم . لعنت بر یزید !

منو ببخشین . یکی یکی به همتون سر می زنم .

اون دوست عزیزی که گفته بود مردم : دیدی که هنوز زنده هستم.

راستی حال ترجمه این چند وقته ندارم . فقط تا نصفه های شب میشینم فیلمهای سلمان خان رو میبینم .البته اگه برق قطع نشه . بعضی هاشو چند بار تا حالا دیدم (بین خودمون باشه)

فعلا .... عزت زیاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:47  توسط سمیه س  |