در این دنیا سخت ترین چیزی که می توان صاحب آن شد ، یک دوست واقعی است . دوستی که با او راحت بتوانی گریه کنی و با او بهتر از هر کس دیگری بخندی . بدترین گناهانت را پیش او اعتراف کنی . بهترین خاطراتت را به او تعریف کنی . از دنیا به او شکایت کنی . از کسانی که به تو بدی کرده اند برایش بگوئی . از مخفی ترین عشقهایت ، از مشکلاتت با مادرت ، از تنفر مخفی ات به خاله زاده هایت ، از زیر آب زنی های همکارانت ، از اینکه می خواهی از دست روزگار به دورترین منطقه دنیا فرار کنی ، جایی که حتی برادر و پدرت را در آنجا نبینی . دوست واقعی کسی که حتی از دست خودش به او شکایت می کنی ، حتی نفرت از خودش را بی هیچ رودربایستی به خودش بگوئی ، دروغهایی را که به او گفته ای پیش او اعتراف کنی .
من این دوست را دارم . من دو سال و سه ماه است که این دوستم را ندیده ام . من دوستم را فقط دوست دارم که خیلی برتر از عشق است . من به دوستم دروغ هم گفته ام ، اما پیشش اعتراف کرده ام . از او متنفر شده ام و به خودش هم اینرا گفته ام . تمام اسرار زندگیم را بهش گفته ام ، اما هیچگاه از آنها برای ناراحت کردنم استفاده نکرده . من دوستم را تاکنون در آغوش نگرفته ام .با او بسیار گریسته و خیلی بسیار خندیده ام ، اما تاکنون سر بر روی شانه اش نگذاشته ام . تو را به خدا دعا کنید او را ببینم ، لمسش کنم و به او نزدیک باشم . تا ابد او را با خودم داشته باشم . دوست عزیزم می دانم که تو هم مرا دوست داری . شاید ما برای هم مناسب باشیم ، بنده چه می داند ، فقط خداست که داناست .