تبليغاتX
از لبها تا قلب ( رمان اینترنتی) - قسمت سی و سه ( Dudaktan Kalbe Ve Baris Akarsu)
یک رمان الهام گرفته شده از داستان ترکی استانبولی

سلام

اولا که فحش ندین آپم کوتاهه چون بلاگفا ۱۳ صفحه رو قبول نکرد من هم این چهار صفحه رو جدا گذاشتم بقیه اش فردا به  مقدار۹ صفحه آپ می شود .

راستی توی شو ترک ساعت چند پخش میشه؟


آدمها می میرن اما صلح نه ! مگر امکان دارد که باریش بمیرد ! مگر امکان دارد ؟ نه او نمرده تنا آخر عمرم هم باور نمی کنم که او مرده باشد . هر روز یکبار آهنگهاشو گوش می دم . همه قسمتهای سریالش رو دیدم و بعد از اون اتفاق پارسالی بیشتر به این نتیجه رسیدم که کسایی که روز تولدشان مرگ جسمیشان فرا میرسه نمی میرن . تا ابد زنده می مونن . زندگی می کنن
خدا میدونه چقدر دوستش دارم . وقتی دائی عزیزم رو از دست دادم به اون اندازه ای که برای باریش ناراحت شده بودم ناراحت نشدم . چون باریش جوون بود . عاشق بود واقعا می شد عشق رو تو چشمهاش دید . عشقی که به هیچ تنی لوث نمی شده . انگار کسی است از توی دنیای خودم . تنها عکس مردی که توی اتاقم هست تاکید می کنم تنها عکس مرد ( حتی عکس پدرم) که توی اتاقم هست عکس باریشه درست جائیکه حداقل چند ساعت از روز ببینمش
باریش تو از دنیا نمی روی چون تو صلحی!

 

 

 

 

 

 

 

در بدنش دردی سوزناک حس می کرد ، بلند شد و روی تختش نشست ؛ گولای دختر ماجده برایش سوپ آورده و به او خورانده بود . ماجده بعد از ده دقیقه وارد اتاق لامیا شد و رو به گولای با لحنی خیلی جدی و کمی عصبانی گفت :

-         برو و کارهای ناهار را ردیف کن . سیب زمینی ها را روی میز گذاشته ام .

گولای برای اطاعت حرف مادر از جایش بلند شد ، رو به لامیا نگاه کرد و لبخندی زد ، لامیا هم لبخند او را جواب داد . کاسه سوپ را برداشت و داخل سینی گذاشت و به سمت در اتاق حرکت کرد و بیرون رفت . ماجده همچنان که سر پا ایستاده بود رو به لامیا کرد :

-     دختر جان عجب کاری کردی ، می دانی چقدر ما را ترساندی ؟ چقدر آقای کنعان را ترساندی ، دنبال تو توی خانه تقریبا داشت می دوید ؛ حال به چه دلیلی بماند .... مگر من نگفتم بیرون متظرم بمان

-         فکر کردم فراموشم کرده اید ...

-         تو که می دانی سرم چقدر شلوغ است ... چرا نگفتی گردنبند را آقای کنعان به تو داده ؟

-         نمی دانم ....

-         به هر حال حالا باید بلند شوی و بروی و از پاشا معذرت بخواهی ...

چشمان لامیا از تعجب کمی باز شد غ ماجده با پوز خندی ادامه داد :

-     بله جانم ! باید بروی و معذرت بخواهی ... فکر کردی حالا که ثابت شده دزدی نکرده ای او می اید و عذر می خواهد .... نه خیر ! او پاشا است ! آقای توست .... تو باید معذرت بخواهی ... هرچه هم باشد تو بی اجازه وارد اتاقش شده ای ... بلند شو ! بلند شو!

-         نمی شود بعدا بروم ....

-         نه ! همین حالا ... تا تنور داغ است ... بلند شو ... پاشا الان در اتاق کارش نشسته ... برو ..

 

ادامه.............

 جاویدان

 

صائب پاشا دائی کنعان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:52  توسط سمیه س  |