تبليغاتX
از لبها تا قلب ( رمان اینترنتی) - فرودگاه ( بر اساس اتفاقات واقعی )
یک رمان الهام گرفته شده از داستان ترکی استانبولی

 زمستان 81

هواي آفتابي با كمي سوز و دختر در ميان آدمها با غمي در چشمانش نشسته،چه چيزي ذهنش را پر كرده بود خود نيز نمي دانست .تا چند دقيقه ديگر مي رسيد ساعت حدود 5 بود حتي حال نداشت به ساعت نگاه كند ، مي دانست كه شايد دير كند آخر او هميشه سرش شلوغ بود ،كار داشت .ولي دختر مي دانست كه دير يا زود حتما مي آيد ، آخر آدم بد قولي نبود ،انتظار براي او بي فايده نبود 5 دقيقه بعد به فرودگاه رسيد چند دقيقه اي هم تا سالنها راه بود .
به اطراف خود نگاه كرد به درختان هميشه بهاري كه انگار هيچ وقت روي بهار را نمي ديدند ،به تكه هاي ابري كه آسمان را مي پوشاندند ولي وجودشان خيلي مهم نبود،به آدمهايي كه گاهي مي رفتند و گاهي مي آمدند ،اما معلوم نبود به كجا؟ مي دانست كه از داخل سالن بايد به او تلفن كند ،بپرسد كه كجاست و كجا بايد منتظر او باشد ، ماشين ايستاد و دختر جلوي در يك سالن پياده شد وبه داخل رفت يك دختر جوان به طرفش آمد و پرسيد منتظر كسي هستيد ؟
نمي دانست چه بايد بگويد ،يعني اين كيه؟با خود فكر كرد و گفت سالن پرواز هاي داخلي كجاست؟
بله،بايد از در خارج شويد واز پله ها پائين برويد دست راست مشخص است،دختر گفت ممنون ،متشكرم
از در بيرون رفت و دم در سالن ديگر كيفش را روي ريل گذاشت و وارد شد ،همه جا شلوغ بود ،خيلي شلوغ ،بدش مي آمد ،هميشه تنهايي را دوست داشت غير از مواقعي كه با او بود ،با او بودن حتي از تنهايي هم بهتر بود. قيافه ها از پيش چشمش مي گذشتند و دختر از ميان مردم پس از يك دور چرخ زدن تلفنها را پيدا كرد ، فكر مي كرد بايد قيافه اش خيلي ناجور باشد چون هر كس در صورتش لحظه اي خيره مي شد ، حتما باز هم مثل از قبر بلند شده ها شده بوده، ولي حتي حوصله فكر كردن به يك لبخند را هم نداشت فقط مي خواست بداند او كجاست ؟
كمي منتظر شد كه نفر قبلي تلفنش تمام شود بعد گوشي را برداشت و به چند لحظه شماره اي را كه كاملا حفظ بود گرفت ، گوشي را پس از چند زنگ برداشت،
- بله،

- سلام عزيزم كجايي؟
- نزديك ميدون 15 دقيقه ديگه مي رسم
- من....
تلفن قطع شد.
نفر بعدي عجله داشت ،دختر كنار رفت تا او تماس بگيرد ،حتما بايد مي فهميد كه كجا بايد منتظرش باشد توي سالن به آن بزرگي تازه آن همه شلوغ از كجا مي توانست پيدايش كند ،
دوباره زنگ زد
- سلام عزيزم كجا منتظرت بايستم؟
- جلوي كانتر كيش اير بشين ميام
- باشه،باي
گوشي را گذاشت و به دنبال كانتر كيش اير به سمت ديگر سالن رفت ، روي يك صندلي كنار يك خانم نشست و به بچه كنار او زل زد ،گاهي سرش را بالا مي كرد تا شايد او را ببيند ، اما خبري نبود ، هنوز 10 دقيقه ديگر تا وقتي كه او بايد مي آمد مانده بود ، دختر بچه اي عروسك خواننده اش را در بغل گرفته بود و گاهي به طرفش نگاه مي كرد و او باز به بچه آن خانم زل زده بود ، تمام حرفهاي بغل دشتيش را مي شنيد اما نمي فهميد ، يعني اين بار آخر است؟
از چند روز پيش هزار بار اينرا از خود پرسيده بود،
مرد هميشه حواسش بود كه نكند دختر خيال هاي بي اساس براي خود ببافد ، نكند كه حتي در رويا هم احساس خوشبختي كند، احساس كند كه مرد دوستش دارد ، هميشه مواظب حدود بود حتي براي خواب دختر هم ديوار مي كشيد و حالا دختر منتظر او بود تا شايد براي آخرين بار ببيندش .
ناگهان نگاهش كه به اطراف مي چرخيد به چشمان او افتاد ، مرد به او لبخند زد ، دختر از جا برخاست و مرد به راهش ادامه داد ،چند قدم جلوتر دختر و او و يك آقاي جوان به هم رسيدند ، واي ، همه چيز به هم خورد ، مرد دختر و آقا را به هم معرفي كرد . قرار نبود كه دوست مرد را ببيند دختر خجالت كشيد ، سلام تندي كرد و به پائين نگاهش را انداخت ، همكارم خانم ،،،،
و دختر فكر كرد ما كه همكار نبوديم ، ولي اين طور بهتر بود ، نمي خواست كه دوست مرد او را بشناسد ، او فقط با عشقش راحت بود و اين دوست او فقط صداي دختر را شنيده بود، عشقش كيف را به دست دوستش داد و با دختر رفتند از كنار چند رديف صندلي و جاهاي ديگر گذشتند و پشت يك رديف روزنامه به 4 صندلي رسيدند و روي آنها نشستند،دختر در گوشه نيمكت نشست و عشقش كنار او ، به هم نگاه كردند،
- خوبي؟
- تو خوبي؟
- مرسي، دير كردي ،
- آره ببخشيد، چرا اين طور نگام مي كني؟
- چطور؟
- انگار آخرين بار كه منو مي بيني ، و لبخند عجيبي زد، خوب معلومه كه آخرين باره، و دوباره لبخند زد
دختر دست در كيفش كرد و يك سي دي از آن بيرون آورد و به دست عشقش داد،
- بيا مال تو اه ،قشنگه،
چند لحظه اي همديگر را نگاه كردند، فكر كرد كه كاش كسي اينجا نبود و مي توانست دستان عشقش را ببوسد، مردي كه دستانش واقعا بوسيدن داشت،مردي كه كف دستش براي دختر همه دنيا بود و صندلي كنارش بهشت،و صداي نفسش جان،كاش مي شد دستش را ببوسد و به دستان عشقش نگاه كرد و آنها را در دست گرفت،

ديگه بايد بري ،من هم بايد برم ، الان هواپيما پرواز مي كنه
- نه، بذار بمونم تا تو بري، نمي تونم برم هنوز كه چيزي پهلوت نبودم 10 دقيقه هم نشده،
- من كي رو 10 دقيقه مي بينم كه تو دومي باشي؟خيلي پيش هم بوديم اول تو بايد بري
- نه، تو برو بعد من ميرم
- عزيزم آروم باش تو بايد بري
و دختر بغض كرد،دوستت دارم، دلم برات تنگ ميشه، از دوريت حتما مي ميرم،يعني خيلي وقته مردم ولي حالا ديگه چيزي از روحم نمي مونه ، چرا من بايد ،چرا من ؟ چرا من بايد كسي رو دوست داشته باشم كه دوستم نداره ، چرا؟
- باشه عزيزم ، بلند شو بذار تا دم در باهات ميام ،
- نمي خوام برم
مرد دستش را گرفت و از كنار يك سربا زاو را بيرون برد،
- تو بايد قوي باشي،
زير سقف آسمان براي چند لحظه به صورت عشقش خيره شد، فكر مي كرد آتش از چشمانش بيرون مي ريزد ،حسرت مي كشيد ، و عشقش همين طور از صبر و مقاومت و قوي بودن و اينكه فراموشش نمي كند حرف ميزد و دختر تقريبا هيچ نمي شنيد ،
از بالاي سر عشقش به آسمان نگاه كرد كه تكه هاي ابرش غليظ تر و بيشتر شده بود و به يك دسته كلاغ كه با هم از بالاي يك تير به هوا بلند شدند و آه كشيد ، كاش مي توانست دستان عشقش را ببوسد ، كاش همين حالا مي مرد ،كاش زندگي تمام مي شد كاش عشقش مي ماند، كاش مي شد فرياد بزند ،كاش مي شد دستان عشقش راببوسد ،كاش،،،،،،
- آخه چرا؟ چرا؟ نرو ،خواهش مي كنم، دوستت دارم ، باور كن
- باور ميكنم
- پس نرو
- بايد برم و الانم ديگه داره دير ميشه، اول تو برو حركت كن
- نه
- برو
دختر دستان عشقش را گرفت ، كاش مي توانست آنها را ببوسد،چند قدم عقب رفت ، و بعد از اينكه دستانشان از هم جدا شد پشت كرد و خداحافظ
و مرد بي درنگ رفت
دختر پس از چند قدم رو برگرداند و عشقش راديد كه به سرعت از در ديگر به درون مي دود ،دل دختر طاقت نياورد چند قدمي لرزان جلو آمد و ايستاد و بعد حركت كرد جلوي در كيفش را روي ريل گذاشت و داخل سالن رفت ،به اطراف نگاه كرد دوباره و دوباره اما اورا نديد، او رفته بود ، عشقش براي هميشه رفته بود ، و آخرين بار گذشته بود ، به همين سادگي ، كيفش را از روي ريل برداشت و از در بيرون رفت ، به آسمان نگاه كرد سرد بود و پر ابر ، شايد هم فقط براي او اين چنين بود،


بهار 83

به ريل بارها زل زده بود و فكر مي كرد ،دوباره سرش را بلند كرد و سمت ديوار شيشه اي نگاه كرد هم ديوار خيلي دور بود و هم دختر نمي دانست كه عشقش چه پوشيده،دوباره به ريل نگاه كرد و پيش خودش غر زد،
اون از پرواز كه نيم ساعت تاخير داشت،اون هم از خلبان كه معلوم نبود مست بود،اين هم از بارها ، حتما چهل و پنج دقيقه است كه منتظرمه،
ولي مي دانست كه حتي اگر دير هم بكند او حتما آمده و حتما منتظرش مي ماند و نمي گذارد برود،چون آدم بد قولي نبود،دوباره به ريل و ديوار شيشه اي نگاه كرد ولي فاصله واقعا دور بود ،طاقت نياورد به سمت ديوار رفت ،نزديك و نزديكتر شد ؤاز دور عشقش را ديد حتي حال لبخند زدن نداشت،او آنجا بود با بلوز كرم و شلوار قديميش ،و لبخند مي زد،از در بيرون رفت و به سمت عشقش حركت كرد او هم همينطور ،به هم سلام كردند گفت
- سه ساعت منتظر بارها هستم
- ايناست كه تو دستته؟
- نه هنوز نيومدند
- الان نميذارن دوباره برگردي داخل،برو بليطت دستته ؟
- آره
- پس برو تو بگو اشتباهي بيرون اومدي
سرش را تكان داد،حتي نمي دانست چه بايد بگويد،برگشت سمت بارها،هنوز ريل حركت نكرده بود ، از آن دفعه اي كه بايد آخرين دفعه مي بود ،دختر نزديك صد بار ديگر عشقش را ديده بود و حالا بعد از ده ماه دوري دوباره داشت اورا ميديد، حتي نمي دانست چگونه بايد لذت ببرد،او را دوست داشت حتي بيش از گذشته،دوري و تنهايي هيچ يك باعث نشده بود از فكر عشقش بيفتد، بالاخره ريل حركت كرد،بارهاي دختر تقريبا جزو اولين بارها بود ، ساك سنگينش را بر داشت ،بيرون هوا گرم بود و آسمان شهر صاف صاف،حتما حالا با هم مي رفتند ،حتي فكرش نيز لذت بخش بود،
- به طرف ديوار شيشه اي رفت ،عشقش جلو آمد و ساك را از او گرفت
- سنگينه ، خودم ميارم،
- سنگينه پس من ميارم
- ميشه بشينيم ،خيلي پرواز خسته كننده اي بود هنوزم مطمئن نيستم زنده ام،
- بريم بيرون يا همين جا بشينيم ،
- همين جا
روي يك نيمكت نشستند و دختر دست عشقش را گرفت ، كاش آنجا كسي نبود تا مي توانست دست عشقش را ببوسد،و با حسرت تمام به عشقش نگاه كرد،
- چرا اينجوري نگام مي كني؟
- چه جوري؟
- انگار يه ساله منو نديدي،و يك لبخند عجيب زد ومعلومه ديگه يه ساله منو نديدي،
و بعد دختر را بغل كرد ،يعني دستش را به دور شانه هايش انداخت،دختر هم سرش را به سينه عشقش چسباند،واي خدايا يعني واقعيت دارد،
بعد از چند دقيقه بيرون آمدند ،آسمان صاف بود و انگار گرمتر و صافتر، شايد هم فقط براي دختر اين چنين بود،


 

تابستان ....

 

-         آخرین هشدار برای مسافران هواپیمایی ترک به مقصد تهران ، برای تحویل دهی بارها به گیشه 178 مراجعه کنید !

هوا بیرون گرم بود ، اما با ورود به سال فرودگاه انگار باد سردی به تمامی وجودش وزیدن گرفت به دوست بغل دستی اش نگاه کرد و گفت :

-         Niçin Buraya geldik ki! Çok sıcak

-         Canım buraya sıcak için gelirler! Deniz de soluğu alırız artık

هر چه هم بگویند این گرما به او نمی چسبید .بلوز و دامن راحتی از جنس لباس هندی ها به تن داشت که بسیار هم خنک بود اما دمای 42 درجه باز هم اذیتش می کرد . سرش را به آرامی اطرافش چرخاند . اولین بار بود که به اینجا می آمد ، زیبا بود . لباسهای رنگارنگ مردم بیشتر توجهش را جلب می کرد ، اکثر خانمها با مایو کینی ها می گشتندو امن یا روسری مانندی را به کمر بسته بودند . فضای بزرگ و سفید رنگی بود . بیشتر احساس خنکی کرد ، حس کرد که کاش رسیدن بارهایشان بیشتر طول می کشید و او در ان هوای خنک نفسی تازه می کرد . آقا و خانمی که باهم فارسی صحبت می کردند ، با عجله بارهایشان را به سمت گیشه می بردند . انگار دیر رسیده بودند . خواست کمکشان کند ، اما پیش خودش فکر کرد " نیازی نیست ، دست تنها که نیستند ... تازه اینجا دیگر بیشتر از خود تهران ایرانی رفت و آمد می کند "

گروه هشت نفره آنها به رهبری برک راهشان را به سمت قسمت تحویل بارها باز می کرد . اینبار دیگر به حرف دوستانش که می گفتند " دانشجوها هم نیاز به تفریح دارند " گوش داده و با نصف هزینه عادی به آنتالیا آمده بود . گرچه اول تصمیم داشتند که به جایی خلوتتر بروند اما برک گفته بوده که " یکبار هم ما جای شلوغ برویم ، چه می شود ؟" سفرشان بیشتر جنبه تفریح داشت اما در این بین می خواستند از آزمایشگاههای  دانشکده فن آوری بازدید کنند . دختر خوب می دانست که این کار هم کلا به عهده خود او خواهد افتاد . هر چه باشد او چهره و رفتار موجه تری داشت . شاید اگر با این لباسها می رفت او را سفیری از هند می دانستند نه ؟ عینک افتابی را روی موهایش بالا کشیده و موهایش را اینگونه از ریختن جلوی پیشانی اش باز می داشت . تنها کیفش را روی دوش آویخته و گوشی موبایلش را در دست گرفته بود ، چون در ان شلوغی نمی توانست صدای زنگش را بشنود . قرار بود راننده هتل موقع رسیدن به در سالن فرودگاه با او تماس بگیرد .

 صدای آشنایی به گوشش رسید . فارسی حرف میزد و بلند بلند می خندید :

-         کم شلوارکهای خانمها رو نگاه کن ، چشت در آد محمد علی !

اهمیتی نداد . چند متری دور شد ، اما برگشت . پشت سرش را نگاه کرد . هرچند بعد از پنج سال ، هنوز هم اشتباه نمی کرد . ان صدا بعد از مرگش هم حتی اگر می شنید فراموش نمی کرد . درست بود . خودش بود . مرد شلوار مردانه تیره ای به پا داشت و بلوز آستین کوتاه سفید رنگی ، با لاقیدی دستش را توی جیبش گذاشته بود بلند بلند می خندید . دوستش هم با سراسیمگی نگاهی به زنش و نگاهی به او می انداخت :

-         از خودت چرا حرف در می آری 1

-         از خودم ؟ خانم شما هم شاهدین نه ؟

زن با عصبانیت به شوهرش و بعد به مرد نگاه کرد و گفت :

-         برای من مهم نیست آقای مهندس ! لطفا کس دیگه ای رو ...

-         معلومه از نگاه عصبانیتون !

و باز خندید . دختر به آرامی سمت او قدم برمی داشت و با تعجب نگاهش می کرد . محمد علی و زنش برای نشان دادن پاسپورتهایشان چند قدمی به جلو حرکت کردند . او هم بارش را که چمدان بزرگی بود کمی به جلو حرکت داد ولی لحظه ای متوجه شد که کسی به سمتش می اید و به او نگاه می کند . ایستاد و به همان سمت نگاه کرد . چشمان گرد شده و سیاه و درشت دختری را خیره به خود دید . یک خانم هندی احتمالا ! چرا با این تعجب به سمت او می آمد . دختر درست مقابل او رسید :

- سلام !

- سلام ... شما فارسی بلدید؟ فکر کردم ...

- هندی باشم ؟

- بله ! کاری با من ...

کلمات در دهانش منجمد شد ، صدا ، چشمها ، لبخند . شناخت ، او را شناخت ! سرش را به شدت تکان داد :

-         امکان ندارد ! دنیا چقدر کوچک است !

دختر با شیطنت خندید :

-         یا قدمهای ما چقدر بزرگ ! خوب که شناختین ! گفتم که هیچوقت اخرین باری نیست ...

-         که مرا می بینید ! تو ... تو ... اینجا چکار می کنید ؟

-         شما اینجا چکار می کنید . من اینجا زندگی می کنم . یعنی یه شهر دیگه ، یعنی درس می خونم

مرد لحظه ای مکث کرد . لبهایش روی هم افتادند و مثل همیشه که موقع فکر کردن کمی به جلو می اویختند کمی برجسته تر دیده می شدند . از صف بیرون امده بود تا راه را برای عبور بقیه مسافرها که عجله میکردند باز کرده باشد . سر تا پای دختر را بر انداز کرد . لاغر تر شده بود ، رنگ پوستش هم روشنتر شده بود ، اما زیاد با ان موقع فرقی نکرده بود ، هنوز هم می توانست نفس آدم را بند بیاورد . دستش را سمت او دراز کرد و با هم دست دادند :

-         دارید می روید ؟

-         بله ! بر می گردیم . شما چه ؟ کدام هتل بودید ؟ ندیدمت !

-         آخه تازه رسیدیم . مریت هتل می مانیم . با دوستانم

اینرا گفت و به سمتی که دوستانش حرکت می کردند نگاه کرد . خیلی دور شده بودند ف اسما به سمت او برگشته بود داشت به طرفش می دوید :

-         آه ببخشید ، بچه ها منتظر من هستند ... از دیدنتان خوشحال شدم . بهتر است شما هم بارهایتان را تحویل بدهید . باید عجله کنید ، تا پروازتان کم مانده نه !

-         آ ... بله . باید بروی؟

دختر کمی سرش را پائین اورد و با لبخند ملیح و نگاه پرسشگری مرد را نگاه کرد :

-         شما باید بروید . ما اینجا می مانیم . سلام مرا به تهران برسانید . شهر بزرگی بود ... خیلی چیزها را از من دزدید ...

-         مثل ؟

-         وقت سوال و جواب نداریم . خوشحال شدم ...

با گفتن این جمله به سمت دوستش برگشت و دستی به نشانه برگشتنش به او تکان داد و دوباره به سمت مرد که مردد و گیج به او نگاه می کرد ، برگشت و دوباره دستش را در دست گرفت و گفت :

-         ببخشید ، دنبالم می گردند . باید بروم و چمدانم را بگیرم ... باز هم خوشحال شدم ... خدانگهدار !

مرد لبخندی زورکی به او زد و آرام گفت : خدا نگهدار !

دختر با دستی کیفش را گفت و با دست دیگر گوشی موبایل را که زنگ می زد به گوشش چسباند و به سمت دوستش تا جائیکه تنگی دامن بلندش اجازه می داد ، شروع کرد به دویدن :

-         Evet efendim ,,,, Geliyorüz

مرد به سمت دوستش برگشت تا به مسیرش ادامه دهد . اما ایستاد ، دستش را به بینی اش چسباند و بو کرد . کاش دست و را بوسیده بود ، برگشت و پشت سرش را نگاه کرد . دختر همچنان با قدمهای سریع حرکت می کرد . پسری به او نزدیک شد و با کمی عصبانیت چیزی به او گفت و هر دو به سمت در خروجی حرکت کردند .

دختر هم لحظه ای به پشت سرش نگاه کرد ، سمت مردی که چند سال پیش عاشقش بود . مردی که دختر حاضر بود به خاطر لحظه ای با او بودن بمیرد . لبخند تلخی خود به خود زد و در آن شلوغی نتوانست مرد را تشخیص دهد . دیگر گرمای دستش به ذهنش خطور نمی کرد . دیگر جدایی عذابش نمی داد ، دیگر نمی خواست به دنبالش بدود و آخر سر هم به او نرسد ... دیگر دلش نمی خواست دستهای ....

مرد به دوستش و همسر دوستش نزدیک شد . در چمدانش را باز کرد و ساک شنایش را از آن بیرون آورد و تی شرت و شلوارک جینی را از میان لباسهایش بیرون کشید . مسواکش ، حوله و زیلتش و چند تا خرت و پرت دیگرش را برداشت .

-         چیکار می کنی ؟

جوابی نداد و مستقیم به مردی که پشت گیشه ایستاده بود گفت :

-         Would You cancel my ticket ?

دوستش با عصبانیت فریاد زد :

-         هی ! چیکار می کنی ؟ بلیطت مال تور است .... باید با هم برگردیم ... چرا پس میدی

با نگاه عاقل اندر سفیهی نگاهش کرد :

-         تور جانم را که نخریده ... اینجا می مانم . ...چمدان را برای مادرم ببر ... همه چیز مال اوست ... زیتونها و فندقها خراب می شوند ... بگو چمدان را باز کند ...

-         چه می گویی ؟ دیوانه شدی ؟ برای چه اینجا می مانی ؟

-         کار دارم ....

-         چه کار مسخره ای داری که برنمی گردی ... غلط کردی ... باید برگردی مادرت تو را با من فرستاده باید با من هم برگردی ...

-         محمد علی ... احمق نشو ... با یه مرد سی و دو ساله حرف می زنی نه با یه بچه ... من با خودم او مدم ... نه با تو ، نه با کس دیگری ، نه با مسئولیت کسی ... به مادرم بگو چند روز دیگر برمی گردم ... شاید هم ... اصلا ولش کن .. بگو خوبم ...

-         مادرت منتظرت است ....

لحن محمدعلی آرامتر شده بود ، نمی فهمید چرا دوستش یک دفعه خواست بماند :

-         این دختره خواست اینجا بمانی ؟

مرد با نگاهی عمیق به او خیره شد :

-         اگر پول لازم داشتم ... به مادر بگو از حساب مشترکمان نیمه سهمم را برایم به کارتم بفرستد ...

-         مادرت منتظرت است ..

-         زندگی ام هم منتظر تصمیمم است ...

تمام این حرفها را موقعی زد و تمام کرد که مامور گیشه نیمی از بای بلیطش را به او بازگردانده و با خوشحالی بلیطی را که همین الان حداقل بیست تا مشتری داشت ، پس گرفته بود .

-         خدا نگهدار ! برای چمدان ممنون ...

محمد علی فرصت نکرد چیزی بگوید ، چون مرد با ساک کوچکی که روی شانه اش انداخته بود داشت به سرعت به سمت در خروجی سالن می رفت .با خود گفت " فکر می کنم شناختمش ... ولی امکان ندارد ... او حتی به آن دختر اهمیت هم نمی داد ... او نبود ، حتما او نبود"

 

برای اولین بار قدمهایش را به این محکمی روی زمین حس میکرد .  تنها یک کلمه در ذهنش می چرخید :

مریت هتل .........

Take care, it's such a lonely sky,
They'll trap your wings my love and hold your flight,
They'll build a cage and steal your only sky,
Fly away, fly to me, fly when the wind is high,
I'm sailing beside you in your lonely sky

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:59  توسط سمیه س  |