خوب قول دادم که این قسمت رو ترجمه کنم و می کنم ولی قبلش دوست دارم کمی در مورد این قسمت برگ ریزان ( همان یاپراک دوکومو ) صحبت کنم . از اولش هم من خیلی دلم برای این لیلا می سوخت ولی امشب خیلی براش ناراحت شدم ، واقعا که گاهی مشکلات مثل کوه به آدم هجوم میارن وچیزی اون وسط حالت رو بدتر می کنه که بقیه به زندگی عادی خودشون ادامه بدن و روز بروز هم وضعشون بهتر بشه و تو در حالیکه هیچ گناهی نداری تنها بمونی و هیچ دری بروت باز نشه . واقعا باهاش همدردی کردم صد هزار بار به نویسنده سناریو تبریک گفتم که به این زیبایی یه همچین حسی و به تصویر کشیده .
بهترین جمله فیلم در قسمت اخیر : " راه رفتم و به همه چیز فکر کردم ، راه رفتم و سردم شد ، دیگر مانتوی صورتی ای هم ندارم که گرمم کند ."
لیلا واقعا راست میگه حتی فرخنده هم بخشیده میشه و زندگی اش روز بروز بهتر میشه و او ..... واقعا به نظرم بدترین کاراکتر این فیلم نژلاست .... باور کنید اگر به من پیشنهاد می شد هیچوقت نقشش رو بازی نمی کردم ..... واقعا خیلی پر روست .
یادتون میاد وقتی نژلا و اوغوز با هم فرار کردن لیلا پشت سر هم چی می گفت :
" یکیشون شوهرمه ، اون یکی خواهرم .... یکیشون شوهرمه ، اون یکی خواهرم ...."
خیلی عذاب آوره .... دلم براش میسوزه .... اون کسی نیست که باید به تیمارستان بره .... اون گناهش از بقیه خیلی کمتره . باور کنید که در نهایت مشکلات انسان تنهاتر از همیشه است ، حتی پدر و مادر هم می تونن به آدم پشت کنند و بروند .به نظر من باید با اوغوز دوباره ازدواج کنه .... اوغوز از خیلی توی این فیلم بهتره .... از نژلا .... از فرخنده .... از مادرشون خیریه خانم ... از همه اینها بهتره .
خوب حالا داستان خودمون ( راستی اون روز یه قسمتهایی رو تایپ کردم ، برق محل کارم رفت و متاسفانه قسمتی که نوشته بودم پرید منم دیگه حوصله نکردم دوباره بنویسم و واسه همین بدقول شدم ) :
در ابتدای این قسمت همانطور که یادتان هست جاویدان و کنعان برای صحبت در مورد آینده ملک به خانه لامیا آمده بودند . وقتی کنعان از پشت پنجره دید که لامیا با بچه از بیرون خانه می آید بلند شد و گفت :
- من در را برایشان باز می کنم .
سوزان خانم سر جایش نشست و جاویدان با نگاههای پرسشگر کنعان را نگاه کرد ، تمام سعی اش این است که لامیا و کنعان باهم تنها نباشند ( حالا وقتی با هم هستند انگار اتفاقی هم می افتد غیر از ناراحتی و دل همدیگر را شکستن ) . در هر صورت کنعان با گفتن اینکه می خواهد در آوردن کالسکه بچه کمک کند ، بهانه آورد و به حیاط رفت . بچه و لامیای بیچاره با ترس و لرز وارد خانه شدند و دیدند که جاویدان آنجاست . کنعان خواست موضوع را برای لامیا شرح دهد که جاویدان گفت :
- عزیزم لازم به توضیح اضافی و زیادی نیست . لامیا ما مساله را پیش خودمان بررسی کردیم و بهتر دیدیم که موضوع را جنبه قانونی بدهیم ، برای همین باید به پزشکی قانونی بروی و تست دی . ان . ای . بدهی .
لامیا از شنیدن این حرف بسیار ناراحت شد و با نگاههای پرسشگر کنعان را نگاه کرد . سوزان خانم شروع به داد و بیداد کرد که : خجالت نمی کشید . ین دختر که خودش نمی خواست وارد زندگی شما بشود . او انتخاب کرده بود که چیزی به شما نگوید و دور از شما باشد و شما خودتان پا پیش شدید .
لامیا او را آرام کرد که : آبجی کاری به کارشان نداشته باش ( تمام این مدت جاویدان کیف می کرد و کنعان هم که مثل بوق ، مثل ماست نشسته بود " بی عرضه !") بدون اینکه اهمیتی به وجود جاویدان بدهد گفت :
- حدس می زدم که دانستن شما( آقای کنعان) برایم گران تمام شود ولی تا این حد هم فکر نمی کردم پیش بروید . شما با این کارتان به من توهین بزرگی کردید ...
کنعان بهانه اورد که :
- این کار برای مراحل قانونی مورد نیاز است .
و البته لامیا هم می دانست که این حرف کشک است پس ادامه داد که : در هر صورت هیچ وقت این حرفتان را فراموش نمی کنم و هیچ وقت نمی بخشمتون . خیلی پشیمانم که به شما گفتم که ملک بچه شماست ولی باز هم این آزمایش را می دهم تا مطمئن شوید .
بعد هم برگه هایی را که نیاز داشتند برایشان امضا کرد . از طرفی پلیسها به خانه پاشا آمدند و جمیل را به جرم قتل راسح دستگیر کردند . پاشا و عمه با نمک جاویدان که قربونش برم خیلی خوب بلد است گزارش بدهد و همه چیز را مثل جارچی ها خبر دهد هم با جمیل به کلانتری رفتند و البته آنجا فهمیدند که مقبوله شکایت کرده و اتفاقا به نظر من مقبوله قهرمان اصلی این قسمت بود کلا توانست زندگی ها را بهم بزند . به اندازه ای که کنعان قدرت تاثیر گذاری در دنیا را ندارد مقبوله دارد .
کمی بعد از اینکه کنعان و جاویدان از خانه لامیا رفتند و در داخل اتومبیل عمه جاویدان با او تماس گرفت که جمیل دستگیر شده و جاویدان به کنعان گفت ولی کنعان نخواست در کنار دائی و پسر دائی اش باشد و گفت :
- وکیلشان نگرانشان باشد . من کاری در کلانتری نداردم .
در همان حین پلیس به خانه لامیا هم امد چون اگر جمیل قاتل باشد پلیس به این نتیجه رسید که لامیا نمی تواند قاتل باشد و در هرصورت قانون را فریب داده است و به همین جرم یعنی فریب و گمراه کردن قانون او را هم دستگیر کردند . در کلانتری بود که لامیا فهمید تمام اینها کار مقبوله است . سر مقبوله داد زد که تو خیلی دیگر زیادی شده ای . این چه کارست که می کنی . دیگر نمی گذارمت به من و بچه ام نزدیک شوی . از پیشت می رویم نمی گذارم دیگر ملک را ببینی .
مقبوله هم به او گفت که درد او با جمیل است و نمی خواسته که او را به کلانتری بیاورند . و البته نمی دانست که در هر صورت لامیا هم در این قضیه پای دیگر است . با آمدن لامیا عمه خانم دوباره به جاویدان اطلاع داد که از زیر این سنگ هم لامیا در آمد و کنعان هم که فهمید لامیا هم در کلانتری است به آنجا رفت . خدا رو شکر به نگاههای جاویدان دیگر اهمیتی نداد .
۰۰۰۰۰۰ بقیه چند دقیقه بعد ....



خدایا میشه دو تا مرد این همه زیبا باشن؟!
آقا هادی واقعا ممنونم
بچه ها ترجمه می کنم فقط صبر ... باشه صبر و
تو رو خدا تو این عکس کنعان رو ببینین . اصلا نگای دوربین نمی کنه . آدم اینقدر مغرور؟!